تبليغاتX
مجموعه داستان كوتاه - سه اسلاید
مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون

                                       

           اسلاید یکم:

     هیچ فکر نمی­کردم رفتنم آن­قدر برای دوستان و خویشاوندان مهم باشد که    بر روی هم،

سیزده نفرشان به فرودگاه آمده باشند. خیلی دلم می­خواست زودتر بتوانم به آنها بپیوندم و

درآن دقایق پایانی مادر را حسابی ببوسم و ببویم و با اسد و جابر و شهران شوخی دستی

کنم. اما از این می­ترسیدم که مبادا به هر دلیل نتوانم از توالت هواپیما استفاده کنم و بعدش

هم خدا به خیر کند. این شد که با خودم گفتم عجله نمی­کنم. چه روز به یاد ماندنی­ای بود.

نمی­دانم چرا همه حـدس می­زدند که جنگ به زودی تمام خواهد شـد ؛ حدسی که خب

درست هم از آب درآمد؛یک ماه و نیم بعدش. پروازمان بیشتر از سی و پنج دقیقه طول نمی­

کشید اما باز هم به عادت همیشه باید پیش از پرواز یک دستشویی مبسوطی می­رفتم. در

گرمای تیرماه بندرعباس، آن­قدر نوشابه­ی زرد و آب آلبالو به خوردم داده بودند که نیم­ساعت

یک بار به ملاقات سرویس  می­رفتم. دیگر جلوی انسیه داشتم از خجالت می­مردم . آن روز از

شانس گندمان چهار ساعت زودتر رفته بودیم فـرودگاه و مادر دم به دم می­زد زیر گریه که نرو

و شور به دلم افتاده و از همین حرفها. آن سری می­رفتم که دیگر مغـازه­ی جنب ناصر را

معامله کنم. اما آن  بار انصافآ بلیت خیلی بد گیرم آمد. اشتباه کردم از دوبی دوسره نگرفتم.

آمدم بندر گیر افتادم. یک دفعه همه عزم رفتن کرده بودند. از دوم سوم همه­ی آژانس­ها را زیر

و رو کـردم تا اینکه برای دوازدهم گیرم آمد. باز خدا را شکر. کمربند شلوارم را که بستم آرزو

کردم که آخرین بارم باشد تا بیشتر از آن خجالت نکشم. دیگر هرگز خجالت نکشیدم.

                                         

             اسلاید دوم:

      نیروی زمینی ارتش ایران، چهار لشکر زرهی دارد . یکی از آنها لشکر شانزده زرهی

قزوین است . ستاد فرماندهی، تیپ یک و آجودانی کل لشکر در قزوین واقع است. ساختمان آ

جودانی لشکر در مجاورت ساختمان ستاد و در محوطه­ای است که در خود پادگان هم هر

کسی نیم­تواند وارد آن شـود. در بایگانی اجودانی که اتاقی است به ابعاد  سه در هفت متر، به

جز همه­ی قفـسه­ها که پر است،  در دو ضلع دیوار و کنار قفسه­ها هم تا یک متر از روی زمین

پرونده چیده­اند. در فاصله­ی میان پایه­ی نخستین میز از ته اتاق تا پایه­ی نخستین قفسه، خط

سیاه­رنگی روی موزاییکها کشیده شده. اگر دلا شوی خواهی دید که محل گذر مورچه­هاست.

از جایی زیر طبقه­ی اول که پرونده­ها نمی­گذارند ببینی­اش بیرون می­آیند و از پایـه­ی میز بالا

می­روند. چندتایی هم در حال بازگشتند. این چـندتا، گـهگاه به مورچـگان روبرویی که می­رسند،

می­ایستند و شاخکهایشان را چند ثانیه به هم می­مالـند سپس هر دو به راهشان ادامه­ می

دهند. یافته­های دانشمندان ثابت کرده که این کار مبادله­ی اطلاعات وحتا نوعی مکالمه است.

 

             اسلاید سوم:

          زنی از پشت سر صدایم زد. برگشتم. صاحب آرایشگاه بود. تقویمم را جاگذاشته بودم.

تشکر کردم. هنوز غروب نشده بود. موریزه­های دور گردنم آزارم می­داد. همین­جور ادامه دادم.

دور و برم خلوت و خلوت­تر می­شد. دیروز تعطیل بود. چـیزی گیرم نیامد. به یک دکـان گِلی

خالی رسیدم. از پیرمـرد سیگار خریدم. ادامه دادم. خیلی رفتم. جایی حوالی ری شاید به یک

گورستان رسیدم. روی سنگ قبری ایستادم؛ عذرا، متوفای هـزار و دویست و هشتاد و یک. گدا

حیدر آمد و فاتحه­ای برایش خواند. چیزی کف دستش گذاشتم. گفت جمعه­ها دو برابر است.

گفتم طرف را اصلاٌ نمی­شناسم. دادم. رفت. برگشتم. در راه، دو زن را با یک بچه دیدم. نزدیک

من، سخت رو گرفتند. دل و دماغش را نداشتم کاری بکنم. اندک چیزهایی که در دل تاریکی

پیدا بود شباهتی به راه رفت نداشت.

 

 

                        

+ نوشته شده در  87/10/17ساعت 19:17  توسط پيمان حنيفه |