![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
بخش دوم تدارا هر كدام داريم به گونهاي خود را براي مراسم پرسش و پاسخ با استاد آماده ميكنيم. استاد همچون هميشه نيمساعت تا چهل دقيقه سخنراني خواهد كرد و سپس نوبت پرسش و پاسخ خواهـد بود. من و بيشتر بچـهها همـواره تـلاش داريـم تا پرسشهايي را از اسـتاد بپـرسـيم كـه ميدانيـم در پاسـخ گـفتن به آنها زبـدگي دارد و خودش خوش دارد آن دسـت پاسـخها را بگويد. هميشه هم پيشبينيمان درست از آب در ميآيد و پاسخ هماني ميشود كه استاد ميخواهد يا ما ميخواهيم. بازي قشنگي است. ديگر قواعدش را به خوبي آموختهايم و خودمـان هم در آن ماهر شـدهايم. چقدر لـذتبخش است آن لحظـهاي كه مجـري برنـامه يك پرسـش خـوب را براي استاد ميخواند. چهرهي استاد در آن لحظـه چقـدر ديـدني اسـت. چقدر استاد زيبا ميشود آن لحظهاي كه به سان هميشه ميگويد: "خوب، من شايستهي اينهمه تمجيد و توصيف نيستم؛ شما به من لطف داريد". گرچه هميشه هم بودهاند شمار اندكي از بچهها كه براي نشـان دادن خودشان در ميان جمع و براي جلـب توجـه دوربيـنها، پرسشهـاي بدون هماهنـگي از اسـتاد پرسيدهاند. در آن هنگام، چقـدر دوست داشتهام كه گلويشان را بفشـارم و خفهشان كنم كه اين جور اسـتاد را به زحمت ميانـدازند. عقـدهايها فكــر ميكـنند ضعـف شخصيتشـان را با ايـن قـهـرمانبـازيها ميتـوانند بپوشانند. اصلآ خود اين جلوهگريها نشانهي مهمي براي پي بردن به ضعف شخصيتشان است. چقدر كسي بايد ناسپاس و گستاخ باشد كه از استاد بپرسد، چه ميدانم؛ "اگر من به استادي قبولت نداشـته باشم چه بايد بكـنم؟"! واي كه از تصـور آن و تكـرارش در ذهـنم هم شرمسـار و عصبي ميشوم. اما آفـرين به بچـهها كه اين نوچـههاي استاد پيشين را درجمع، هو ميكنند و هنگام پرسيدنشان هم آنقدر سر و صدا ميكنند كه صداي آنها به درستي به استاد نميرسد و اسـتاد همـواره با خنـدهاي كه فقـط بچـههـاي خودمـاني ميداننـد معنـايش چيست ميگويـد: "فرزندم؛ من صداتونو نميشنوم؛ قدري بلندتر". واي! يك بار يكي از همين كوتولههاي بيشخصـيت به استـاد گفت: "توان علمي شما اندك است و نبايد بدون مطالعه سر كلاس بياييد"! اشـكم داشت درميآمـد از اندوه، از شرم از خشـم. بيشعور چشمانش كـور شده بود. اين را نميديد كـه سقف كلاس ديگـر چكه نميكـرد و شمار توالتها و صندليهاي غذاخوري چقدر بيشتر شده بود. حتا هنگامي كه همينها را هم به يادش آورديم بيشرم ناسپاس گفت: "اينها ربطي به استاد ندارد"! چشمانش نه، كه قلبش كور شده بود. اينها همه به هـرحال پس از آمـدن استاد رخ داده بودند. قلبـش كـور شده بود؛ ناشنوا شده بود. همهي اين يادهاي تلخ باعث ميشود براي مراسم تدارا هر بار بيشتر از گذشته آماده شويم. پرسشها و پاسخهاي اين مراسم و اين كه نوچهها و آن اكثريت بيصدا و نيمهزنده، صداي بلند ما را بشنوند خودش بهترين تسكين است. اما به پاي لذت ديدن چهرهي استاد آنجا كه در برابر يك پرسش باب طبعش قرار ميگيرد نميرسد. خيلي خوش ميگذرد. ما استاد را داريم.
|
|
+ نوشته شده در
88/06/25ساعت 23:36 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|