تبليغاتX
مجموعه داستان كوتاه
مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون
بخش يكم:

اتدوك

    غذای آن شب همانی شد که مادر می خواست: رفتن به رستوران و خوردن چیزی؛ هر چیزی که شد، فقط بیرون. به رسم مضحک همیشه دور میز آشپزخانه گرد می آمدیم و غذایی را که برای آن شب می خواستیم می گفتیم و هر غذایی که بیش از یک خواهان داشت، می شد غذای آن شب. همیشه هم یک گیری در کار بود. یا همان غذایی که در برنامه های عصر آن روز از تلویزیون دیده بودیم برگزیده می شد یا بعضی روزها که کم و بیش همه می دانستیم غذای خاصی برگزیده خواهد شد، به ناگهان پدر همان قرمه سبزی پرلوبیای دلخواهش را می گفت و ناگهان مادر هم پس از او تکرارش می کرد و قرمه سبزی پرلوبیای همیشه مزخرف با دو خواهان برگزیده می شد.

     دیگر کم و بیش من و خواهر و برادرهایم، پی به این داستان برده بودیم و تلاش می کردیم به جای زور زدن برای گفتن همزمان نام یک غذا – که همیشه هم ماکارونی بود- از آنچه بابا می خواست – و همیشه هم همان می شد- لذت ببریم یا دست¬کم به مزه¬ی چندش آورش فکر نکنیم. امیدی به خوردن غذای دلخواه اگر بود، برای روزهای ماموریت بابا بود و همیشه هم در آن روزها که ماکارونی دلچسبی می خوردیم پس از غذا همگی با هم به این فکر می افتادیم که روز مرگ بابا چه روز زیبایی خواهد بود؛ روز مرگ قرمه سبزی پرلوبیا و روز آمدن مزه ی ماکارونی به زندگی ما.

     بابا اما گویی، بنای مردن نداشت. گاهی حتا در آرزوی روزهایی بودیم که این بازی مسخره ی دور میز ایستادن و نام بردن یک غذا را – که خواهر کوچک و زیرکم اتدوک نامش نهاده بود و هرگز هم ندانستم چرا- هیچگاه سر نمی گرفت تا همان عربده ی ترسناک پدر هنگامی که عصر از خانه بیرون می رفت تا برای خودشیرینی، قدری دیگر از پولش را خرج عیاشی دوستان بیکارش کند، حکم غذای آن شب را برای همه روشن کند و دیگر نه چکی، نه چانه ای. راستی پدر آن روزها دوست داشتنی تر بود. پدر آن روزها حرف خودش را می زد؛ رک و روراست. این روزها اما پدر منت مشورت سرمان می گذارد و مادر را دربست خریده. دیگر نه پدر داریم نه مادر و تلخ تر اینکه بیشتر از همیشه هم قرمه سبزی پرلوبیا می خوریم.

+ نوشته شده در  88/05/08ساعت 15:20  توسط پيمان حنيفه |