تبليغاتX
مجموعه داستان كوتاه
مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون

همه که دور هم جمع می­شوند و هر کس به زبان خودش می­گوید که آن روز کجا بوده و چه می­کرده، آدم حسابی خنده­اش می­گیرد که دنیا را آب برده اما خودش نشسته با پسرش به بحث­های همیشگی و صد من یک غاز. طفلک مهسا در توالت مانده بود و نمی­توانست خودش را بشورد. بچگی شرمش می­شد به من یا احسان بگوید. اشرف هم که هر روز ساعت سه از بانک برمی­گردد. بچگی همان­جور مانده بود و صدایش هم درنمی­آمد.

این میان تعطیلی­ها هیچ فرمول خاصی ندارد. یک اداره تعطیل می­کند دیگری نه. شرکت تعطیل کرد، من ماندم خانه تا ده صبح هم خوابیدم اما بانک تعطیل نکرد، اشرفِ بدبخت رفت. مدرسه­ها هم تعطیل کردند اما برای طفلک پریسا کلاس کنکور گذاشته بودند؛ بچگی ساعت یازده تازه رفت و گفت که سه بر­می­گردد.

 مهسا عادت دارد همیشه پس از رفتن مادرش زنجیر پشت­دری را می­اندازد. در طول هفته طفلک معمولأ صبح­ها در خانه تنهاست. احسان پسر روشن­فکری است. خیلی می­داند؛ از بس که پای کانالهای خبری می­نشیند. اما یک کمی افکارش خام است؛ تند است؛ زود نتیجه می­گیرد. هر وقت یک گوشه­ی دنیا انتخاباتی جنگی چیزی می­شود زود نتیجه می­گیرد که: ها، مردم آنجا این را خواستند یا آن را نخواستند یا چه می­دانم این جنگ برای این بود که چنین شد آن­وقت چنان شد. طفل معصوم هنوز خام­تر از آن است که بفهمد بابا همه­ی این­ها بازی است؛ همه چیز حساب و کتاب خودش را دارد؛ دست همه در یک کاسه است. آقا جان خدا بیامرز – که از اتفاق احسان را هم خیلی دوست داشت-  خوب این چیزها را می­فهمید. چنان سرش تو بی­بی­سی بود که همه­ی اخبار را قشنگ تحلیل می­کرد.

شب پیشش احسان تا دور و بر ساعت پنج پای ماهواره بود. نورش می­افتاد روی سقف اتاق خواب. این کار همه­ی شبهایش بود که فردا دانشگاه نمی رفت یا کلاس صبح نداشت. واقعأ برایم خیلی افتخارآمیز است که می­بینم پسر بزرگم بر خلاف بسیاری از جوان­های دیگر اگر هم شب تا صبح بیدار می­ماند برای پیگیری اخبار و اطلاعات است. یادم هست یک شب جمعه اشرف شدید داشت خُرخُر می­کرد که از خواب پریدم. دیدم نور زرد تلویزیون هی تند تند روی سقف اتاق خواب تکان­های تکراری می­خورد. هر کار کردم نمی­گذاشت بخوابم. خلاصه بلند شدم، در اتاق را باز کردم و به هال رفتم که احسان یا کانال را عوض کند یا خاموشش کند که دیدم لری کینگ دارد با یک سیاه پوست گُنده صحبت می­کند. نفهمیدم نور زرد از کجای تلویزیون در­می­آمد. به اتاق که برگشتم باز همان آش بود و همان کاسه. به خودم گفتم اشکال ندارد. این هم بهایی است که من برای رشد آگاهی سیاسی فرزندم می­پردازم. هرچه باشد من لیسانس دارم. البته خیلی زود خوابم برد. احسان ساعت ده و نیم یازده بود که بیدار شد؛ تازه آن هم با صدای تق و توق پریسا که کیف و کتابش را می­بست. آن روز دم در پریسا را یک لحظه موقع رفتن دیدم؛ حسابی بزک دوزک کرده بود بلا! احسان بیدار که شد آمد نشست با هم یک صبحانه­ی مبسوطی خوردیم و دوباره بحث­مان شروع شد. به کل یادم رفت که زنگ بزنم بیبایند قطعی آیفون را درست کنند. گفتم پدر جان؛ بوش را خودشان آوردند، این یارو را هم خودشان آوردند، اصلأ همه­ش فیلم است پسرم. آقا الا و بلا که نه؛ هیچ این خبرها نیست. و هی می­پرسید: "این خودشان یعنی کی؟" گفتم بابا جان تو اینها را نمی­شناسی. باز می­گفت: "خب بگو خودشان کی هستند؟"؛ و از همین حرفهای خام. اما نه؛ انصافأ همین که در این سن و سال دنبال هزار برنامه­ی دیگر نمی­رود جای شکر دارد.  

عید امسال ده روز رفتیم فومن. از وقتی مادرم ناخوش شده اشرف هم کمتر با او بگو مگو می­کند. دعوای عروس و مادر شوهر یک داستان همیشگی است. این دو سه بار اخیر که پیش مادر رفتیم خدایی اشرف خیلی به مادر می­رسید. فقط هنوز قبول نکرده که بیارمش تهران. خب بالاخره عروس است دیگر. حق دارد می­خواهد در خانه­ی خودش راحت باشد. من انصافآ آدم سخت­گیری نیستم. دلم می­خواهد به همه خوش بگذرد.

ساعت سه سه و نیم بود که دیدم یک صدای تقی از پنجره­ی سمت کوچه آمد. اعتنا نکردم و همچنان به دیدن پاتیناژ دختران روس ادامه دادم. دو سه تا صدای دیگر هم آمد که بلند شدم رفتم دم پنجره دیدم طفلک پریسا دارد از کوچه هی سنگ ریزه می­اندازد که در را برایش باز کنیم. یک نگاه به قابلمه­ی کَته انداختم و آمدم بروم پایین که تا پایم را به راه پله­ها گذاشتم دیدم اشرف پشت در روی پله­ها نشسته دارد با همراهش حرف می­زند و از خنده هم ریسه رفته بود. من را که دید خودش را زود جمع و جور کرد و یک جیغی سر من کشید که: "چرا در را باز نمی کنی؛ نیم ساعت است اینجا نشسته­ام". لابد کلید در بیرون را برده بود اما کلید در هال را نبرده بود. رابطه­ی ما با این چیزها خراب نمی­شود. ما خیلی همدیگر را دوست داریم .جیغی هم که زد خیلی جدی نبود؛ مصنوعی بود. از همان جیغ­هایی که زن­ها جلوی زن­ها سر مردشان می­زنند. من خودم استاد این چیزهام. من اشرف را خوب ­می­شناسم. یک ببخشیدی گفتم و دویدم پایین. خوب شنیدم که یواش در تلفن گفت: "با اون دماغش" و باز از خنده ریسه رفت. معلوم بود که اشرف زودتر از پریسا رسیده بود. در راه ناگهان یادم آمد که مهسا را از ظهر ندیده بودم. نمی دانستم بالاخره از توالت درآمده یا هنوز آن تو است؟

                       

+ نوشته شده در  88/02/01ساعت 15:27  توسط پيمان حنيفه |