![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
باران یک حسن بزرگ
سیستم سرمایش مرکزی،صرفه جویی در انرژی و دیگری بی نیازی ازبریدن کلی شیشه وتعبیه کلی کانال وایجاد کلی سوراخ در سـقفها یا احداث یک داکـت اضافی برای کانالهای کولر طبقات است. ردیف کولرها راکه می بینی و حدس می زنی که برای هرکدامشان کـــل این علـم شنگه ها برپا شده خســته می شوی وســرت دوربرمی دارد. آنهم برای آدمیانی که ساکن یک ساختمان هستند. اولین ردیف ایزوگام از گوشـه مجاور جانپناه خوب به کف نچسبیده و لبش کمی برگشته. همانجا می تواند نقطه آغاز نشت آب باشد. دریغ از کمی وجدان کاری و مسئولیت شناسی . آفتاب تندی می زند و برق نوربام چشم را می بندد. چندتا ماشین وکامیون پلاستیکی ارزان قیمت چینی زیر
یکی از کولرها در
کنار هم مرتب پارک شـده اند . دخـترک
بتازگی قدش می رسد چفت در زنگ زده پشـت بام را باز کند . مادرش هم معمولأ نیمسـاعت
طـول می کشـد تا بفهمد بچه نیست. سپس با یک جیغ ممتد نخست اهالی محل، سپس ساکنان ساختمان و گهگاه دخترک را از اینکه نبودنش را فهمیده مطلع می کند.
سربرهنه دو طبقه می دود بالا،بچه را ازکمر می گیرد و به زور پایین می
آورد. محض وفاق با طبیعت
یکبار هم عروسک یا سنجاق سر زیرکولرها نیافته ام. ندیده بودمش یقین می کردم پسر است و چقدر چاق و بدقیافه است طفلک،کپی مادرش و تقریبأ هر بار دیدمش، چه در راهروها چه روی بام، نصفه موزی دستش بوده؛ یک چاقی ژنتیکی. یکی نبود به من بگوید با وجود این همه نره خری
که دراین دوازده واحد ساکنند ، کی از تو خواسته بود گوشه ور آمده بامپوش را بچسبانی؟ هم مرتب تر از همه پول شارژ را می دادم هم با کسی سلام و علیک نمی کردم هم تا چهل مجرد مانده بودم .این بود
که پس از دفنم عقل جن هم به گناهکار بودن بچه نرسید. چاقی اش ژنتیکی بود. |
|
+ نوشته شده در
87/05/09ساعت 13:4 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|