![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
غیبت کم پیش می آمد که دو سه روز پشت سر هم یکدیگر را نبینند. به ویژه پس از رد و بدل کردن حلقه، دیگر از آن مرحله مخفیانه چهار سال گذشته هم درآمده بودند و مجاز بودند. دوشنبه صبح بود که معصومه همراه مهدی را گرفت؛ کسی گوشی را بر نمی داشت. فکر کرد که باید در جلسه ای چیزی می بود. ساعت یازده دوباره زنگ زد. گوشی خاموش بود. از بانک با خانه خودشان تماس گرفت: _ مامانم ؛ یه زنگ خونه مهدی اینا می زنی؟ گوشیش جواب نمی ده. خوش ندارم با مامانش حرف بزنم. بپرس چرا جواب نمی ده. _ معصوم مامان؛ چطوری بگم _ الو _ سلام بابا. چی شده؟ مامان چی شد؟ چرا این جوری می کنه؟ _ خدارو صد هزار مرتبه باز به خیر گذشته. _بابا! _ هیس! تو بانک! جمعه بعد از ظهرنزدیکای قم تصادف کرده. _مرده؟ چی شده؟ _ چی می گی دختر. می گم که به خیر گذشته. الان بیمارستانه. صبح مامانش زنگ زده بود. زشته دختر! جلوی مشتری ؟ _الان چشه ؟ حرف می زنه؟ _ مام که هنوز ندیدیمش. بیا خونه، سه ونیم وقت عیادت داره. پدرمهدی رفتار سردی با مهمانها داشت. حالش خراب تر از آن بود که به این چیزها فکر کند. مادر مهدی در یک گریه دائمی بود. حتا آنجا که می خندید و موز و کاسه کمپوت تعارف می کرد. هر دو چشم مهدی باز بود. هیچ لوله ای هم در دهان یا بینی اش نبود. کم و بیش همه بدنش را باندپیچی کرده بودند. یک نوار سفید هم از روی بینی اش می گذشت که زیرش، آنجا که به بینی می رسید در هر دو طرف انگار پنبه را با فشار و بی دقتی چپانده بودند. مادر مهدی حرف می زد، گریه می کرد. سکوت می کرد، گریه می کرد. و دائم زیر لب می گفت: کاش خونه مونده بودم. تا چند دقیقه پس از راه افتادن از بیمارستان کسی با دیگری حرف نمی زد. مادر معصومه زیر لب هی نچ نچ می کرد و پدر هم به آرامی می راند. پشت یک چراغ قرمز نود ثانیه ای معصومه سکوت را شکست: _ حالا چرا بردنش سوانح سوختگی؟ مگه تصادف نکرده؟ _ ماشینش آتیش گرفته. _ تصادف نکرده که مادر. ماشینش دود می کنه ، میاد پایین درستش کنه که ماشین دود می شه می ره هوا. _ مگه می شه مامان؟ بابا که می گفت تصادف کرده! _ به منم زنا گفتن دیگه! چه می دونستم! ماشینش از این پژوا بوده ، یهو آتیش می گیره. _ آخه مگه می شه؟ _ اینجا ایرانه دخترم. _ بسه حالا توام! جلوی بابای پسره با یه کپه ریش، از پژو شروع کرد رفت رسید تا وزیر و وکیل و فحش و بد وبیراه! حال مهدی رو می پرسیدی! اینا
حزب الاهین! _ خوب منم برادر شهیدم. _ اصلآ فهمیدی مهدی مامانشو گذاشته بوده جمکران رفته بوده بیاردش؟ اینا می مونن اونجا شب می خوابن! اینا از اونان! بعد از دو ماه هنوز نشناختیشون؟ در طول یک ماه و چند روز، مهدی همه را خسته کرده بود. هر کدام را یک جور. این اواخر حتا همراه شب هم نداشت. پس از بیماستان هم یک ماه در خانه بود که تقویت شود تا آمادگی عمل بینی را پیدا کند. خودش هم از حرفها دستگیرش شده بود که عمل عادی ای نیست. خودش را که در آینه می دید حالش به هم می خورد. دیگر مطمئن شده بود که تیغه بینی اش به طور کامل از میان رفته و هر دو مجرا را مسدود کرده. نیزمی دانست که زمان عمل بینی اش زیاد هم نباید عقب بیافتد. سینوس هایش داشتند پر از چرک می شدند. معصومه تنها یک بار مهدی را پس از باز کردن نوار بینی اش دیده بود. دیده بود و حالش برگشته بود. حتا چندشش می شد آن را به یاد آورد. _ معصومه بابا، هفته ای یه بارو دیگه برو خونشون؛ شوهرته زشته. _ کی گفته ؟ نامزدیم! هنوز که کاری نکردیم! یعنی عقد و اینا رو می گم. چیزی امضا کردیم؟ _ به به، خوشم باشه! تو که می گفتی شیش ماه هشت ماه پیش از نامزدی هم می شناختیش؛ عاشقش بودی! _ اصلآ تو چیکار داری ؟ بذار بچه تصمیمشو بگیره. مادر؛ پای یه عمر زندگی وسطه. خر نشو ببین می تونی باهاش زندگی کنی یا نه. اون از دختر بازی هاش که خودت برام تعریف کردی. اونم از اون مادر املش که اول ماها روزه می گیره. قیافه خودشم که زبونم لال جوون مردمه حالا غیبت می شه ؛ مثل خوک شده الان ؛ نمی شه تو روش نگاه کرد چه رسد که بخوای... _ دِ پس توام بذار تصمیمشو بگیره دِ ! _ من خودم می دونم باید چیکار کنم بابا! یه چیزایی هست که شما نمی دونید. _ راست می گه؛ خیلی چیزا هست مردا نمی دونن . پس از دو عمل سنگین روی صورت مهدی و کلی نذر و نیاز و عهد و دخیل مادرش، پزشکان گفتند که وضعش بهتر از آنچه شده نخواهد شد و کار آنها دیگر تمام شده است. شش هفت ماهی از آتش سوزی می گذشت که مادر معصومه حلقه را پس آورد و حلقه شان را پس گرفت. کمی بیش از یک سال پس از آتش سوزی، پسر یک بزاز مشتری بانک که یک سال هم از معصومه کوچکتر بود دل به او باخت و دیوانه اش شد. معصومه هم صادقانه به او گفت که یک سال پیش یک خیانت عشقی را پشت سر گذاشته و پسرک دانست که برای جلب اعتماد معبودش کار سختی پیش رو دارد. حتا یک بار پیشنهاد کرد که حاضر است خیانت مهدی را تلافی کند که معصومه با گریه پاسخ داد که او را بخشیده. در جواب این همه عشق محال بود طلبکاران بتوانند چک های برگشتی پدرعاشق را در آن شعبه برگه کنند ؛ یا طلبکار از بانک دک می شد، یا اگر طرف حق و حقوقش را می شناخت، حساب در آنی پر می شد. مانده حساب جاری پدر عاشق از چهار پنج میلیون کمتر نمی شد و گردش مالی حسابش بالای ماهی سی میلیون بود که دیگر جشن عروسی را برگزار کردند. |
|
+ نوشته شده در
86/12/18ساعت 22:38 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|