![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
حسين بعد از ظهر ديروزتوانسته بود پس از تنها نيم ساعت معطلي در پايانه بار بگيرد؛ پارچه براي تهران. سپس خاور را دم خانه خودشان پارك كرد و به قرار هميشه صبح آمدكه هم ماشين را به غلامعلي برساند و هم پيش از حركت دودي بگيرند. حسين پسر زرنگي است. هميشه هم به توصيه غلامعلي بار نساجي ميگيرد؛ كرايه يك سرويس گيرش ميآيد بي آنكه ماشين را خيلي سنگين كرده باشد. صبح روزهاي حركت، حسين ماشين را كه دم خانه غلامعلي ميآورد،ازسوي صاحب ماشين بامعرفتش به داخل فراخوانده ميشود تا در بالكن يك و گاهي دو بست بچسبانند و از زير قرآن معصومه خانم كه صاحب سه دانگ خاور هم هست بگذرند و راه بيافتند. وسـطهاي بست اول اند كه معصومه خانم با سـيني چاي وارد ميشود، سيني را روي موزاييكها ميگذارد وپاسخ دست مريزاد حسين را بادهان بستهايكه مراقب درنرفتن دو بال چادرنماز از لاي دندانهاي جلو اسـت ميدهد و ميرود . گـرچه آقـا غلام هرگز به معـصومه نگفته كه موقع دود گرفتن پيش آنها نيايد، اما معصومه خودش ميداند كه آقاغلام خوش ندارد. آقاغلام اما الحق سـيد حسـين را قبول دارد و زير چشـمي ميديد كه شاگرد بيست سالهاش هر بار كه معصومه سـبز ميشود چشم درويش ميكند. ديگر اينكه اصـلآ خودش نمازخـوان نبود اما سيد حسين نماز اول وقتش ترك نميشـد. چندين بار هم عمـدآ پول لاي آرم وسـط فرمان گذاشـته بود و خودش خوابيده بود تا حسين براند؛ دريغ از اينكه يك ريال كم شود. حسين انصافآ بچه سالمي بود. به رسم هميشه دود كه به دل آقاغلام نشست شروع كرد به بافتن: " امبار سـينهكش اردسـتونا كه رد كردم توفان شرو كـرد، آ بچه هزار تا ماشـين افتيده بودن پشـتم آ هيشكه جلو نمزد خاطيري مرا مشناختن. اكبرك اوشايي كه تو كل يزد قسم سرش موخورن، بش من موگف استاد ؛ خودت بيوين ديه ! امروز او ام بار ترون داره." و دم سـنگيني گرفت و بي آنكه بگذارد ذره اي دود بيرون رود با صداي افتاده و در اشاره به سـنجاق ادامه داد :" اين لامصـب مرا ايچون كرد . خدا سـر-شاهده گردنوما تبر نمزد!" ودود را پس داد. اينبار سيخ را كه چسـباند فقط حسين دم گرفت ؛ نه به سنگيني استاد . كام را كه پس داد گفت : " اوسا كمكي خامي نمزنه؟ خاطيري نپزوندمش. الانه كه رو دل كنم." قرار بود به تهران كه رسيدند حسين روغن موتور راعوض كند اما ديشب پس از بارگيري در بازگشت از پايانه جايي نرسيدهبه چهارراه خضرآباد درست ته باند فرودگاه و نبش آزادشهر روغن را عوض كرده بود. دود آخر را كه گرفت گفت : " اوسـا دلم كمكي پيچ مزنه . اصا نپزوندمش." و آقا غلامعلي دهقان منشـادي كه پس از تصادف با ماشـين تي بي تي در دهبيد آباده آنقدر گير دادگاه و بيمه بود كهدفترچهاش باطل شده بود پاسخ داد:" بچه اقه خو زود اثر نمكنه! سرديت كرده. پاشو برم، نبات تو ماشين هه. ديه داره دور مشه . برم اگر ساكت نشد اردكون كه بنا ناشـتا شم چاي نبات بخور حالت جامياد. وخي برم ديه."حسين اما ديگر كم و بيش تا شده بود و آرنجش را ستونكرده بود كه به پهلو كف بالكن نيافتد. با چشمان بسته و چهرهي ازدرد فشرده پاسخ داد:" نميتونم به قرآن. اوسا امبارا معافم كن. مترسم بيام آ وبالت شم." - يعني اقه حالت بده ؟ سـاربازي در نيار بچه ! بيا برم . خيالت رسيده ؛ هيچ باكيت نيسن! من ميدونم! - دوروغ خو نمگم! دارم مميرم اوسا! به پنج تن آل عبا شرمندتم، اين سفرا معافم كن. روغنم را ديرو عوض كردم؛ غمت نباشه. باكشم پره . - پنا بر خدا. تو خو بار اولت نيس! چرا ايچون شدي؟ -مگم خو؛ تله را خش نپختم! - يعني اقهزود اثر كرده؟من بيست ساله دارم دوده مكنم تا امرو ايچون چيزي نديده بودم! پنا برخدا! نه كار خودشه. قسمت نيس امبار بياي. بيا اينا بله جيفت. - نه نمخاد اوسا. پول دارم. - بيگي بچه. دسما رد نكن. وخيسووار شم برم برسونمت خونهآ بهحاجي خانم بگم يخه هادر باشه گرميت بده بخوري. در راه از خانه غلامعلي دهـقان منشـادي تا خانه سـيد حسين فلاح ، شاگرد از درد به خودش ميپيچيد و سعي ميكرد صدايش در نيايد. با آقا غلامكه سي، سي و پنج سال هم بيشتر نداشت همنمك بود اما حرمتش نميگذاشت ناله كند. با دو دسـت شكم را چسبيده بود و دولا شده بود و پيشاني را گذاشته بود روي قلمبگي آهني در داشبورد كه يخ يخ بود. سر خيابان سلمان كه رسيدند حسين گفت: " اوسا نگر دار. نمخاد بيپيچي تو. مري گير ميافتي.خودوم باقّي را را مرم." و دادا غلام هم ميدانست كه اگر وارد سلمان شود گير ميافتد . با پناه برخدايي كه ورد زبانـش بود ترمز كرد و حسين پريد پايين و رفت . سـاعت نزديك شش بود و ديگر خيلي داشت دير ميشد. گرد كرد و به راه افتاد. هشت ونيم، نه بود كه همراه اكبر آقاي آبشاهي زنگ خورد؛ حسين بود و از آقاغلام ميپرسيد . اكبرآقا گفـت كه در اردكان با هم صـبحانه خوردهاند و نيم ساعتي ميشـود كه راه افتادهاند و الان درسـت پشـت سر اوست. و گفت نائين كه براي ناهار نگه داشتند به او خواهد گفت كه حسين تماسگرفته گرچه حسين گفتكه لازم نيست اين كار را بكند چون كار مهمي با داداغلام نداشته. شب غلامعلي پساز تخليه پارچهها در انبار نظرآباد به خانه همسر كرجياش رفت كه فردا عصرش پساز گرفتن بار يا از نظرآباد يا از هـمان كرج به يـزد باز گـردد. عصر فردا سـه و نيم تن الوار چهارتراش به مقصد ميبد به داداغلام خورد و با تلفني كوتاه از خانه فهـيمه خانم به معصومه خانم اطلاع داد و شبانه به راه افتاد . و چون به معصـومه خانم گفت كه بار را بايد در مـيبد تخليه كند حسـين دانسـت كه زودتر از ده صبح به يزد نخواهد رسيد. گرچه حسين براي احتياط شش و نيم ، هفت صبـح از معصـومه خانم خداحافـظي كرد و زد بيـرون. هنوز بچـه ها بيدار نشده بودند و كسـبه باز نكرده بودند . با اينكـه بچـه بـزرگ داداغلام شـش ساله بود اما پسر بود؛ خطري نداشت ؛ چيزي حالياش نميشد. حسين در راه خانه دو شيشه كشك مايع تهران خريد تا پس از دو روز پيشـكش مادر كند و خودش حمـام كنـد و تا اذان ظـهر بخـوابد . حاجيه خانم پيشاني پسر را بوسيد و خدا را شكر كرد كه از اين سفر هم سالم برگشته. |
|
+ نوشته شده در
86/10/07ساعت 22:35 توسط پيمان حنيفه |
|
|
........................................................................................................................................
|
|
+ نوشته شده در
86/10/01ساعت 0:35 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|