![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
يادداشتهاي يك خواجه نسبتآ گمنام
- يادته بهت گفتم از تو زير زمين چندتا كاسه شكسته پيدا كردم؟ حسين با توام! - ها؟ آره آره يادمه. خب. - امروزم يه ورق كاغذ پيدا كردم. - با سلامتي. خب چيكارش كنم يه ورق كاغذو؟ نكنه كاغذه هم عتيقه س؟ - نه ولي يه جوريه! كهنه س اما از كاغذاي معمولي كلفت تره. روش هم پر نوشته هاي ريزه . خوش خط نيست ولي مي شه خوند. به يه زبون خاصيه. رسميه . يه جوريه! - بنداز بره تو رو حضرت عباس! يه كم از اين خونه درا بيرون با در همسايه ارتباط بر قرار كن مي پوسيا! من كه تا بوق سگ شركتم ... - خب منم كه يا دانشگام يا گير كاراي خونه. - برا خودت مي گم. شهر غريبه با پدر و مادر و خواهراي من هم كه نمي خواي زياد گرم بگيري. دست كم با خانوماي همسايه آشنا شو. - ول كن تورو خدا. نديدي شون. اصلآ به من مي خورن؟ - خدا شاهده شرمنده تو ام. به خدا هر جور حساب كني فعلآ نمي شه بريم جاي ديگه. - قربون تو برم. تو چرا شرمنده اي عزيزم! خودم مي دونم پول دانشگاي من دستمونو بسته. - هيچم اين حرفو نزن. قبلآ هم بهت گفتم. تو كه فوقتو بگيري افتخارش مال من هم هست. از اون مهمتر خب علاقته چرا دنبالش نري؟ اصلآ چه خرجي ازاين بهتر؟ منم خودم عاشق ادبياتم. تو بخوني انگار من مي خونم. تازه تو تو اين چهار ماه هيچ چي نخواستي؛ مث اين زناي پرتوقع الان. - واي به خدا تو خيلي روشنفكري. - حالا روزنامه رو مچاله نكن؛ بذا بذارمش زمين بعدآ...آخ خفم كردي عزيزم.. - تو يه مرد واقعآ روشنفكري. - من واسه تو همه كار مي كنم. تو فقط درستو بخون به هيچي هم فكرنكن. - را ستي اسم اين محل چي بود؟ - اسم اينجارو برا چي مي خواي؟ درب شازده. - مي خوام همه جاي شهر رو ياد بگيرم. - مگه من همه جاي تهرانو بلدم؟! - يادت باشه باغ ارمم هنوز نبرديم. همه بچه هامون تعريفشو مي كنن. - مي ريم. بعد از پايان ترمات. - واي آشغالا رو يادت نره! - اين پوستارو هم مي ريزم بعد كيسه مي كنم. - فقط كاغذه رو ننداز. - كدوم كاغذه رو؟ - همون كه امروز از لاي ديوار زيرزمين كشيدم بيرون ديگه. واي تو چقدر كم حافظه شدي! الان رو لباس شوييه. من خوندم چيزي ازش نفهميدم! - هان ديدمش. مث مقواس! چي نوشته؟
ششم ارديبهشت هفتصد وسي وهفت جلالي؛ سراي شاهي. بامدادان كه در راه ديوان بودم ، در گذر شيادان ديگر بار چشمم به چشم قديره افتاد. لبخندي زد و روي در چارقد گرفت و گذشت. در راه يكسره در انديشه دخترك بودم و دست بسته خويش، كه هزار لعن سگ گبر بر اقبال من كه كار ديواني چنين از كار دلم انداخته و چنان صورتي برايم ساخته كه هيچش با سيرتم نسبت نيست. اندكي مانده به صلاه ظهر شجاع الدين محمد عزم سعديه كرد و چقدر مرا ضيق آمد كه فرمود در معيتش باشم. از مومن روا نيست كه بقعه احمد بن موسي يا سراي خويش حتا ؛ بگذارد و مقبره واعظي را براي اداي فريضه نيمروز بگزيند. واعظي از قماش مبارز الدين محتسب كه دست فرزندش مريزاد به ميل كشي چشمانش همين پارسال كه به گاهشماري خودشان و شوربختانه مردم؛ مقارن است با هفتصد وپنجاه ونه. جبين وچهره ام ز خاك بارگه كبريايي اش خدا جدا مكناد. شماري از دهقانان نيريز تا همين امروز صبح عوايد برداشت پاييز گذشته را نياورده بودند كه تا نزديك ظهر به كار احصا و ثبت وسجل آن مشغول بودم. خدا خير دهد شجاع الدين محمد را كه هر كه جز او بود ميل در چشمانشان مي كشيد كه چنين بد عهدند اين رعيت. اما حاشا كه خداوند كرم چنين كند ؛ معدن مهر و صفا. باري از بقعه آن واعظ شاعر نما كه بازگشتيم قدري ديگر از تذكره محمود شاه بهمني دكني را نگاشتم كه ديگر نزديك به پايان است يا به گمانم به قدر يك بار دعوت به بنگاله درازيده باشد. گرچه از سفر دريا چندان دل آسوده نيستم. خاصه با اين درد احشا كه بي گمان معلول شراب ناشتا است. هنوز اما باور شاخه نبات اين است كه سرد مزاجم و شاخه شاخه نبات مي خوراندم مگر باد شكم را بگيرد بي آنكه باد سر را تدبيري انديشد. و خوش به ياد دارم كه او را نيز اول بار در همين گذر شيادان ديدم و چه ها كه از پس آن نديدم. چه ايامي و چه احوالي. و چه ها كه در آن روزهاي دلدادگي برايش نبافتم. و اين جماعت مي خواندند و چه آسان اين دلدادگي را آن دلدادگي انگاشتند. حق هم داشتند. آن روزها مدام كشاف زمخشري و طوالع قاضي بيضاوي در دست داشتم و قرآن تلاوت مي كردم در جامع عتيق و سراي شاه ابو اسحاق كه رحمت حق بر او باد كه گر او نبود اين نبودم. ديگر اما اين شاخه شيريني نبات ندارد. چاه زنخدانش كه سالياني دل به لطافتش باخته بودم به دالاني مانند گشته كه خوف مي انگيزد تا شعر؛ و بد تر، خاطر حزين مي كند. لب از خنده هم كه مي بندد تا چندي چال در گونه اش مي ماند. بيست سال پبش ديگر چيزي بود. ديگر نزديك است كه محمد گل اندام بيايد به يادم آورد كه گاه رفتن به خانه است و كجاوه آماده. شجاع الدين چندان روي خوش به اين جوان نشان نمي دهد. گرچه همواره به حكم جواني حرمتم را داشته اما من نيز بسيار دوستش نمي دارم. هرگز از ياد نخواهم برد آن روز را كه در مدحت من گفت ميان من وخواجو شباهتي يافته و اينكه از او تتبع كرده ام ؛ جوانك خام! باز اگر از من و زاكاني مي گفت ديگر چيزي بود كه دست كم قافيه سازي مي داند. گرچه به عبيد هم گفته ام كه قبول خاطر و لطف سخن خداداد است. امروز سومين روزي بود كه فرموده بودم بامدادان به دنبالم نيايند تا پياده به سراي شاهي بيايم. به سادگي از قديره نمي توانم گذشت. جوان است و به غايت فريبا و چه خوش مي خرامد مرا كه مي بيند و مي داند كه مي دانم. ديگر هنگام رفتن است. خدا كند امشب ديگربتوانم مقدمه اي بر موخره خطاپوشش باد بيابم. خطاپوشش باد الحق خوش نشسته در ترادف با فراموشش باد. آن چه به جاي مقدمه به خاطرم رسيده قدري ملحدانه است. گرچه؛ باشد. اين نيز تآويل به ماورا خواهد شد. يا هو. |
|
+ نوشته شده در
86/05/12ساعت 21:1 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|