![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
کوپه
بابت برخورد کفشش با دمپای شلوارمردمیانسالی که روبرویش نشست بود از او عذرخواهی کرده بود واز آن وقت تا حالا حرف دیگری با کسی نزده آن دو که مال پسر بچه بازیگوششان بود الان خالی بود . در سمت دیگر به جزخودش دو زن دیگر سمت چپش نشسته بودند . جور خاصی نبودند. مثل همه بودند . تا لحظه حرکت تنها یک دقیقه مانده بود . از پنجره که سکوی ایستگاه را نگاه کرد کسی را برای بدرقه دیگری ندید . وسایل زیادی به همراه نداشت ؛ همان وسایل هر روز . کسی ساعت نداشت . بچه هنوز نیامده بود . هوا روشن روشن بود . آفتاب عمـود می تابید . کیف کوچکش روی پایش بود . مادر بچه را نگاه کرد. انگشـتر نداشت . خیلی جوان بود . بدون آرایش . دوثانیه تاحرکت مانده بود.همسرش خونسرد بود. بیرون را نگاه کرد. سقف ایستگاه اجزای پیچیده ای داشت و انتهایش پیدا نبود . زیادخوابش نمی آمد. مادر بچه، زن روبروئیش را نگاه می کرد.آرام بود . کف دستش را زير چانه گذاشته بود.
تير ۸۲ بروجرد |
|
+ نوشته شده در
86/04/30ساعت 23:53 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|