![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
حوالی پنج بعداز ظهر با شکم خالی از خواب برخاستم .هفت هشت ساعتی خوابیده بودم. تا نه صبح مشغول نوشتن بودم . بیدارکه شدم هواهم سرد بود هم رو به تاریکی. برق هم نبود. گویی اصلأ اختراع نشده بود.خانه هر آن تاریکتر می شد . حدس زدم بعضی از درها باید باز بوده باشند . شاید بودند . صدای خیابان می آمد.اماچیز واضحی شنیده نمی شد . کم پیش می آمد که این ساعت برق برود . آن هم جمعه . از یخچال حلوای سفتی د ر آوردم یک قاشق خوردم . حالم به هم خورد. سیگاری دود کردم . گواراتر بود نمی دانستم چه کار باید بکنم. کاری نمی شد کرد.این شد که دومی را روشن کردم.فضای خانه درتاریکی به طرز ابلهانه ای وهم انگیزشده بود؛ خانه من . خانه ای که تمـام سوراخ سمبه هايش را می شـناختم حـالا با من غریبگی می کرد و این بیشـتر مرا می ترسـاند . حالا دیگرآسمان داشت آبی را به سـیاه می دادو آخرین خرمالوهای گندیده شاخه های بالایی در حیاط جمعه بدجوری توی ذوق می زد. دلم می خواست بخورم بعد تفشان کنم بیرون . کم کم آنها هم داشتند به سیاهی حیاط می پیوستند. شل شده بودم در فضای خانه. جوری که انگار در آن واحد همه جا بودم و بیشتر در حمام. یک دوبار گفتم بروم تختم را مرتب کنم؛دیدم اصلأخوش ندارم پا به آن اتاق سگی بگذارم ؛ اتاقی که در آن به خواب رفته بودم . حس می کردم شکم ندارم یا چیزی در شکمم نیست . حلوا مسموم بود به گمانم. سه هفته می شد که در یخچال بود و شاید عفت هم دیشب اندکی خورده بود که آخرشب پاشنه در توالت را درآورده بود. مزاجش که به هم می ریزد خوابهای جفنگ تری می بیند. گرگ و میش که بلند شد، آمد از پشت دسـت انداخت دور گردنم که خواب بدی دیده و صدایش هم داشـت می لرزید . زود با بوس ولاسی پراندمش تا هم رشته کار از دستم در نرود هم آب وضویش کاغذهایم را بیشتر دلمه دلمه نکند. به گمانم زنگ نه صبح را شنیدم بعد خوابیدم. عفت اما هنوز شوهر نکرده. ارد يبهشت 82 بروجرد |
|
+ نوشته شده در
86/03/31ساعت 21:55 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|