![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
پس از يكي دو ساعت گشت وگذار در شبكه هايي كه جز اندكي از عربي هاشان ، چيز زيادي از ديگران نمي فهميد، گيرنده را خاموش كرد و سيگاري روشن. فردا در دو دبيرستان بايد يك غزل از سعدي درس مي داد. دبيرستان سوم يك درس جلوتر بود.كتاب را گشود تا به عادت هميشه پيش از كلاس انكي آمادگي داشته باشد.من ندانستم از اول كه تو ...و همينطور چند غزل پشت سر هم خواند . سومي را كه خاموش مي كرد چشـمانش سنگين شده بود .چندان دير وقت نبود. اما بايد مي خوابيد. نخستين كلاس هشت تا نه و نيم بود. در راه اتاق خواب يادش افتاد كه نه مسواك زده و نه زباله ها را بيرون گذاشته . براي يكمي حال نداشت و دومي را ناممكن مي دانسـت . اين كه در يك مجتـمع كه همه واحدههايش را خانواده ها گرفته بودند ؛ پذيرفته بودنداش، دست و بالش را مي بست و صلاح كار را درآن مي ديد كه دست از پا خطا نكند يا حتا ديده نشود- حس نشود. پايين آمدن از سه طبقه و بيرون گذاشتن چند كيسه كوچك وشفاف آن هم پر از ته سـيگار و پوسـت سوسيس و كانـدوم و روزنامه و قوطـي تن ماهي در ساعت يازده شب ؛ همه چيز زندگي او را لو مي داد. به ويژه كه مطمئن بود با گشودن درب واحد - كم وبيش در هر ساعتي از شبانه روز- چندين چشم به سوراخ چشمي درها مي چسبيد . در واقع واحدهاي همسايه بودند كه با سر وصدا و بي ملاحظه گي هاشان مزاحم او بودند . گرچه زباني براي گلايه نداشت – نمي توانست داشته باشد. در همان آغاز كلاس دريافت كه آن هفته نوبت انشا است نه فارسي. در دبيرستان دوم هم لابد همين جور."پر واضح است كه رسانه ها وجرايد عمومي نقشي بس عظيم در تعالي و ترقي فكري جوامع بشـري ايفا مي نمايند . فلذا مي بايستي ..." بسه، برو بشين . بعدي . "..... و از آنجا كه برخي از مطبوعات ارزشهايمان را مورد حمله قرار مي دهند پس نمي توان زمام امور را به دست اشخاص بي ايمان و..." بسه. نمي خاد ادامه بدي . مسيبي ! " آقا يادمون رفت بياريم."چيزي جلوي نامش مي گذارد . بغل دستيت! " به نام خداوند جان و خرد . همانا رسانه ها ..." بسه ! " آقا ما كه تازه .." بسه گفتم. فارسي تونو باز كنيد درس مي دم. همهمه آرام و گنگي در كلاس پا گرفت كه : " آقا نياورديم." به جهنم كه نياورديد . خب انشا بلد نيستيد بنويسيد . حالاحرف نباشه. هركي آورده باز كنه ؛ هر چند نفر يه كتاب كافيه ؛ شعره. نزديك به نيمي از دانش آموزان فارسي را آورده بودند. فهميد ؛ چيزي هم نگفت ." تا به همسايه نگويد كه تو درخانه مايي. اينجا فاعل كه شمع باشه تو مصرع اوله. اون گوساله اي هم كه گفت "تو" فاعله خيلي خره. از اون گوساله تر هم اون خريه كه گفت "همسايه" فاعله. " كه ديگر زنگ خورد. از فضاي دفتر خوشش نمي آمد.ساعت بعد هم همانجا كلاس داشت. پشت پاركينگ دبيران قدم مي زد و دود مي كرد كه"شهرام فتحعلي بيگي" به رسم هميشه يادداشتهاي روزانه اش را پيش او آورد ." يه خورده زياد به جزئيات اشاره كردي . درسته يادداشته ولي .. نمي دونم اينجوري به نظرم مياد . ببين فتحي يه چيزي مي خام بهت بگم ؛ اصلآ بيا يه بار از زبان سوم شخص بنويس.ببين چي از آب در مياد." " آقا يادداشت شخصيه!" "ميدونم. در مورد بعضيا جواب داده . البته خودم يك بار اين كارو كردم افتضاح شد ." بقيه دانش آموزان هيچگاه نفهميدند اين يكي - شهرام فتحعلي بيگي- چطور مي توانست چند دقيقه وقت آقا را بگيرد . نگاهي به رديف ماشينها انداخت. از ده دوازده تا تنها يكي پيكان ، يكي دويست و شش و يكي هم تويوتاي قديمي – يا داتسون- يا چيزي در همين حدود بود. بقيه همه پرايد. فكـرش را كه كـرد ، ديد نمي تواند مانند ديـگر دبيـران يـكي از هميـن از دم قسطي ها بخرد . يا مي تواند به شرط آنكه از آرياشهر هم پايين تر بنشيند. گرچه انكي بعدتر پنداشت كه اصلآ ماشين چندان هم به دردش نمي خورد؛ شايد هم بخورد. يك تا دو و نيم در دبيرستان هاجر " فارسي سه" داشت . گرچه مي دانسـت به لطـف محبت هايي كه همكاران نزد حراست اداره كل به او كرده بودند ، به زودي هر شش ساعت هاجر را از او خواهند گرفت.دو و بيست هفت هشت دقيقه بود كه زنگ را زدند . فيروزه فيض بخش آمد راه او را پيش از رفتن از كلاس بست كه: ببخشيد اينجا اگه همسايه فاعل نيست پس نقشش چيه ؟ " همسايه اينجا مضاف اليه (به)هستش. نقش اضافي داره . من عجله دارم بايد برم ." اين شد كه چهره آزاد و عظيمي احتمالآ باز هم به فيض بخش خنديدند و دلشان خنك شد. نه و نيم ده شـب همسـايه با پايجامه آمد دم در كه : حسـاب كل قبضهاي شما مي شه پنجاه وهشت هزار و دويست به جز تلفن كه اول برج داديد . پنجاه و هشت و دويست همسـايه را هم به اعصاب خردش اضافه كرد و يكي ديگر روشن كرد. |
|
+ نوشته شده در
86/02/30ساعت 23:10 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|