![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
درست پشت تپه چغا گردنه اي هـست كه اگر از آن بگذري ديگر بروجرد را نخواهي ديد . به جايش، دشت سرسبز و با شـكوهي پيش چشـمت رخ نمايي خواهد كرد كه تا افق؛ تا كوههاي كم ارتفاع جنوب بروجرد گسترده شده ودرارديبهشت مي_ شود زيباترين تابلوي طبيعت . ماشين را در گرده گردنه پارك كرده بودم؛ جوري كه چندان جلب توجه نكند. بگذريم كه در تاريكي شب اصلآ ديده هم نمي شد. به ويژه كه رنگـش هم سـورمه اي ، سياه يا چيزي در همين مايه ها بود . به جواد تاكيد كردم سواري بياورد . باز دستش درد نكند . همين چروكيچيو لكنته را هم نداشتم بايد از خير دخترك مي گذشتم . خدا خير دوجهان به جواد عطاكند. گرچه خودم هم مي دانستم ماشين گرفتن در شهر غريب آن هم از يك " كادري " كم احمقانه نيست . جواد اما دهانش قرص بود. اصلآ براي خودش بدتر بود اگر حفاظت يا عقيدتي بويي مي برد. سه تا هشت و دوتا خط كه دو ماه ديگر قرار بود به يك ستاره و كلي اميد تبديل شود، قطعآ براي نزاجا به تره اي نمي ارزيد كه تره اي برايش خرد كند . بماند. پس از چند بار قرار و مدار در چت ، بالاخره بايد جايي مي ديدمش . همين كه در لرستان با آن جماعت متعصب ، توانسته بودم اعتماد دخترك را جلب كنم ، فيض عظمايي بود كه غنيمت اش بايد مي شمردم . بروجردي ها گـرچه اندكي بازتر و روشـن ترند ؛ اما بي غيرت تر نيستند. بي غيرت تر؟ مگر قرار بود با دخترك چه كار كنم كه لازم بود حرف از غيرت بروجردي ها به ميان آيد ؟ اين هم بماند . كاش در آن شب ، به رسم باليوود و به احترام وضعيت لابد عاشقانه ما؛ دست كم مهتابكي در آسمان مي بود كه نبود . اكنون كه فكرش را مي كنم مي بينم صلاح كار در همان بوده كه بوده . وگرنه شايد آن شب مهتابي را همانجايي صبح مي كردم كه بيست تير هفتاد و هشت را صبح كرده بودم . هوا گرگ و ميش بود كه جايي در " ياد بود" روبروي همان ديوار بلند اطلاعات سوارش كردم . چون ديدن زشت ترين چهره دنيا را به خودم باورانده بودم، چهره اش برايم زيبا بود ؛ بي شك زيباتر از آني كه مي پنداشتم . بي هيچ حرفي راه گردنه پشت چغا را پيش گرفتم؛ جايي كه بعد ها جواد گفت فقط به يك خاطر مي روند آنجا! واين رابا تحقير وكنايه گفت. در راه از آخرين نمايشگاه عكسهايش در خرم آباد گفت و براي هزارمين بار از اين تز مزخرف دفاع كرد كه الهام از تكنيك قوي تر است و در پاسخش براي هزارمين بار گفتم:" خب يك كانن چهارده مگاپيكسل با يك جعبه لنز اكسترا بده دسـت كسـي كه خيلي " تحت الهامات " اسـت اما كمپزسيون بلد نيست؛ ببين نتيجه چه مي شود" . جلوي نمايندگي سايپا به اراده معطوف به قدرت رسيديم و از دريدگي ژاك دريدا گذشتيم كه ديگر به گردنه چغا رسيده بوديم. آنجابود كه آن گوشه دنج و تاريك را يافتم و به بحث فلسفي ادامه داديم . همينطور بي وقفه داشتيم بحث فلسفي مي كرديم.
ساعت يازده و نيم از فرط گرسنگي ديگر هردو از حال رفته بوديم و ترجيح داديم دست از بحث فلسفي برداريم . آمدم روشن كنم برگردم شهر چيزكي براي شام بگيرم كه يادم افتاد هنوز بايد چند دقيقه ديگرصبر كنم تا ويرجينيا ولف در آن تاريكي سوتينش را كف ماشين پيدا كند . ضمن اينكه مي ترسيدم چندتايي از ماشين هايي كه در طول بحث از مقابلمان گذشته بودند ما را ديده باشند . اين شد كه گفتم : " حالا نمي خاد همه چيزتو تنت كني . زير مانتو كه چيزي پيدا نيست . الان اگه كسي ديده باشه بيان بگيرنمون واويلا مي شه".همه چيز به خير و سلامتي گذشت . خدا را صد هزار مرتبه شكر . همان شب پيش از خواب داستاني نوشتم به نام " شنبه". جواد تا مدتها لوازم زنانه در پادگان به من مي داد. ظاهرآ بحثمان خيلي داغ بوده. دره پشت چغا اما،ارديبهشت ها ديدن دارد. |
|
+ نوشته شده در
86/01/22ساعت 1:16 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|