![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
بيست متري مجيديه ، شانزده متري اول و شانزده متري دوم ؛ تنها خيابان هاي تهران هستند كه سالي دو عيد مي بينند. چند روزي است مردم بيشتر بيرون مي آيند و شب ها خيابان شلوغ تر است. مارتين لاغر با آن قد بلند و مضحك را كه هميشه لباسهاي گشاد مي پوشد ؛ روبروي مسجد يزدي ها ديدم . اين بار مسـت نبود . بار ها به من گفته كه وحي منزل نيست دركريسمس حتمآ شراب بنوشند _ گرچه هميشه مي نوشند_. آزاد وبي سرانجام با همان آرامش و راحتي ارمني ها. دست دادن و حال واحوال و تعارف دود ، روي هم پانزده ثانيه هم نشد . مارتين مانند هميشه كم حرف بود . تا دكه روزنامه فروشي كنار دارو خانه رفتم و يك پاكت براي شب گرفتم . رسالت غلغله بود. برگشتم پايين ، از كوچه سي سي رفتم به شانزده متري اول كه نه به پارك. سر شب بود. خيابانها هنوز آنقدر خلوت نشده بودند كه چهارده ساله هاي پاتوقي پارك، با خيال راحت پست آخر شب شان را آغاز كنند ؛ اوباش آينده . يك نخ هم آنجا دود كردم . شانزده متري اول هميشه خلوت تر و آرام تر از خود مجيديه است؛ نيز زيباتر و متمدن تر. خانه كوچك و مشترك من اما در مجيديه بود؛ درهمان كوچه كه سرش قصابي دارد. نمي دانم از كدام شهيد به شهيد استاد حسن بنا رسيدم. تنها مي دانم در يك آن خودم را كنار شيشه بزرگ فرش ماهريس يافتم و چقدر بالا رفته بودم. مجيديه تمام شده بود. هنوز تصوير بابا نواِل هاي زيباي شانزده متري كه ازكريسمس مانده بود جلوي چشمم بود و انبوه هديه هاي كوچك و لوكس با آن جعبه هاي خوش رنگ و دخترانه . عيدشان هم مانند ديگر چيزها شان تر و تميز و آبرومند است. به تكاپوي شيعيان علي ، كمر بستگان سيدالشهدا ، فرزندان كوروش بزرگ ، " خلط آفرينان ِ صف شـكن" و علم به دوشـان سقاي كربلا _ كه به تازگي سـياه را در آورده بودند_ براي خريد شب عيــد مجوسـان گبر آتش پرست ، نگاه مي كردم و از آن همه تناقض حالم به هم مي خورد. گويي دنيايم تنها مجيديه بود و بس . اين بود كه به سادگي دور زدم و باز برگشتم پايين اما اين بار از آن طرف خيابان؛ همان سمت دكه و داروخانه ؛ پياده روي شرقي . دو سه تا پسر بچه تقص با ته ريش نرم بسيجي روي پله هاي مسجد يزدي ها به هم مي گفتند :" سابا گجه دا گلر، حالا گور نجور شماريه ورجاغم! سن چوخ خجالت چكير سان. هچ گورخما." مارتين دوباره روبرويم سبز شد. اين بار تنها نبود و طبيعي بود كه سيگار هم دستش نبود. به دست بلند كردني برايم بسـنده كرد . خنديدم و دسـتي برايش بلند كردم و گذشـتيم . ديگر از تكـرار تركيب : كالباس ، نيمرو، ژامبون مرغ و ماكاروني خسـته شده بودم . آن شب قصد داشتم تحولي در رژيم دوماهه مان بدهم. اما هيچ گزينه اي نداشتم. گرسنه بودم. |
|
+ نوشته شده در
85/11/29ساعت 0:52 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|