![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
ده پانزده کیلومتر که از قزوین دور می شوی ، در چنان پیچ و خمی می افتی که اگرانگیزه کافی برای رسـیدن نداشـته باشی به خودت می گویی دیگر برگردی. هر یکی دو ماه یک بار به بهرام آباد می روم . جای دنجی است. آرام است وهیچ آشنایی- مزاحمی آنجا ندارم . هر با یک دوردر ده می زنم، چیزی می نوشم، کنار آب گل آلود رود سیگاری دود می کنم و بر می گردم. هر بار پس از پیچیدن از پل به درون ده ، با دیدن اتاقک پلیس که نمی دانم چرا آنجاست ، به سان همیشه اندکی خودم را جمع می کنم. از نخستین باری که آنجا رفتم چهار سالی می گذرد. بهرام آباد را چندان دوست ندارم . اما هیچ نمی دانم اگر به آنجا نروم ، چه جای دیگری برای سیگار کشیدن و نوشیدن یک چای یا آب میوه دارم؟ هیچ کس آنجا مرا نمی شناسد . راهش هم دیگر برایم تکراری شده . خودرو، خودش راه را می رود ؛ بی آنکه من آن را برانم . پیچ ها و شیب ها را از بر شده . دره ژرف کنارجاده را هم دیگر نمی بینم . رفتن به بهرام آباد آنقدر برایم عادی شده که گویی رفتن اش با نرفتن اش یکی است برایم . به گمانم نخستین بار متفاوت از همیشه بود . همه چیز تازه بود . همه چیز برای نخستین بار رخ می داد ؛ راه ، دره ، رود، پل، ده، اتاقک سبز ترس آور، سرمای بهاری و حال های من. پسـین همین امروز آنجا بودم . نیم ساعتی شد و کم وبیش مانند همیشه بی آنکه از خودرو پیاده شوم . نیم ساعت ماندن پس از گذار از یک راه پنجاه کیلومتری، دیگر کم نیست؛ کافی است. همه چیز مانند همیشه بود. در بازگشت یک پراید سفید بی صندوق روبرویم درآمد. در دو سر پل بودیم وهنوز روی پل نیامده بودیم . درسـت در میانه پل به هم می رسـیدیم . این شد که هر دو کند کردیم. پهنای پل کم است. در میانه ، از ترس برخورد آینه ها بسیار کند کردیم ؛ به تندی یک پیاده یا کندتر شاید . پراید را مردی پنجاه و چند ساله می راند و همسرش- لابد- کنارش نشسته بود . درسـت در آنی که آیـنه ها را از بیخ هم می گذراندیم و نگاهم بیشـتر به پهلو بود تا به روبـرو و گویی دیگر ایستاده بودیم ؛ چشمم به چشمان دخترکی افتاد که پشت - پدرش لابد – نشسته بود ؛ پریده رنگ و استخوانی. آیـنه ها به هم نخوردند. از پل گذشتم و به راه افتادم. فردا صبح هم هوای آن دارم که سیگار دیگری آنجا بگیرانم. |
|
+ نوشته شده در
85/10/29ساعت 0:42 توسط پيمان حنيفه |
|
|
کم و بیش می دانستم آغاز و پایان نامه چگونه باید باشد. با انبوهی ادب و مشتی سپاس باید می آغازیدم و با سیاهه ای از امید به کارگر افتادن نامه ام و توجه سروران، باید به پایانش می بردم. دردسر، تنها بند میانی بود؛ همانی که لب کلام را باید درخود می گنجاند. پس از دو سه بار نوشتن و پاک کردن، به این رسیدم: " همانطور که استحضار دارید نظر به استقبال بی شاعبه جمع کثیری از جوانان جویای فرصتهای مناسبتر جهت معیشت و اشتغال درغرب بخصوص ممالک انگلیسی زبان و لزوم اخذ مدرک زبان IELTS توسط افراد فوق الذکر لذا مستدعی است ترتیبی اتخاذ فرمایید که به غیر از شورای فرهنگی بریتانیا (British council) و سفارت اسـترالیا در تهران سـازمانها و دستگاههای دولتی هم متولی امر برگذاری امتحان مذکور گردیده و این مهم از ید انحصار اجانب خارج گردد و قدم موثری در جهت ترقی و رشد جوانان برومند ایران اسلامی وعدم وابستگی کشور برداشته شود" نه؛ انصافآ از قلم خودم خوشم آمد . همین را فرستادم رفت . به گمانم بد نبود. آنچه را می خواستم می رساند. خدا کند این کار را بکنند. گرچه آزمون در دوبی تنها دو ماه معطلی دارد، اما خوب، گران تر می افتد؛ چهار برابر. |
|
+ نوشته شده در
85/10/26ساعت 22:31 توسط پيمان حنيفه |
|
|
درست يادم نمانده كه ايستگاه كجا بود. بي گمان بايد جايي ميان تقاطع هاي مهيار و ناهيد بوده باشد. اين بار نمي خواستم به آرژانتين برسم . بنا داشتم جهان كودك پياده شوم، بياندازم داخل گاندي وپياده تا كافه شوكا گز كنم. تا كافه دو نخ ونيستون الترا لايت راه بود ؛ اگر مي رفتم. در آخرين رديف برادران نشستم . در ايستگاه بعد سه چهار پسر نوجوان سوار شدند . ديگر صندلي خالي نمانده بود . ايستاده بودند. نمي شد نگاهشان نكني. روگرداندن ازآن ديدني ترين تصوير داخل اتوبوس خودش براي ديگران عجيب و ديدني بود .خودم هم به راستي به اين گمانم كه اگر كسي درآن لحظات به آن سه چهار موجود از فضا آمده نگاه نمي كرد به شدت ادعاي متفاوت بودن داشته است . چون "عادي" ترين واكنش يك آدم "عادي" در برخورد با يك جانور شگفت انگيز اين است كه موضوع اصلآ برايش "عادي" نباشد و بي اراده سرتا پاي آن موجود را بكاود . كاويدم نيز . موهايشان از برق كدامين شگفتي آن جو ر سيخ شده بود نمي دانم و اين كه چرا آن همه به هم ريخته و ژنده پوش بودند ؟ جالب آنكه در پس آن بي سليقگي و پاره پوشي ، غرض و انضباطي مي ديدم كه حكايت از صرف ساعتها وقت براي " درست كردن آن به هم ريختگي" مي كرد . با زحمت و دقت و وسواس بسيار كوشيده بودند خود را نسبت به پوشش شان راحت و بي دقت وبي تفاوت نشان دهند . و مگر مي شد باوركرد؟به ويژه يكي شان سخت جلب توجه مي كرد. آني كه شلوارش در آستانه افتادن بود گويي ؛ از فرط گشادي . خوب كه نگاهش كردم ، حس كردم پيش تر جايي ديده ام اش و نمي دانم چرا ذهنم بي اختيار به لندن پيوندخورد.خدايا؛من بيش از چندروزي در لندن نبوده ام . چگونه ممكن مي بود آن پسرك را آنجا ديده باشم ؟ جالب تر آنكه اين تنها پوشش او بود كه مرا به ياد لندن مي انداخت نه چهره اش . نيز اين را هم خوب مي دانستم كه در لندن كسي مانند او نمي پوشد. معمايي شده بود برايم. چشم از پسرك برنمي داشتم . خودش هم دانسته بوداما توجهي نمي كرد . به اين كه مانند يك شئ نامكشوف نگاهش كنند عادت داشـت و از احتمال ، چنين مي پنداشـت كه من هم از آن بابت نگاهـش مي كنم . اما به راستي چنين نبود يا ديگر چنين نبود و پس از چند برانداز نخستين، حال ديگر در پي يافتن رابطه ميان پسرك تازه بالغ يا نيمه بالغي در شمال تهران ، با چيزي در لندن كه گويي تصوير او را مي مانست ؛ بودم . ديگر حساب ايستگاهها از دستم در رفته بود . تنها به پيراهن گشاد وشلوار بسيار گشاد پسرك خيره مانده بودم و حتي اداهايي را كه خود و دوستانش براي بيشتر ديده شدن از سوي لابد دختركان پشت سر من وهمه مسافران در مي آوردند را نمي ديدم . در اين ميان ناگهان اتوبوس ترمز تندي كرد كه مرا لحظه اي از بهت به در آورد ." اي قبر باباي .......... تون ! امروز گاز مي كنه، فردا تلفن مي كنه ، پس فردا آب و فاضلاب . خوب يه دفه ..." با شنيدن آب وفاضلاب از دهان راننده با نزاكت ناگهان پاسخ معمايم را يافتم . لباس پسرك دقيقآ لباس كارگران شبكه فاضلاب لندن بود ؛ با انبوهي بند و جيب و سگك براي نگه داشتن ابزار كار شريف لجن كشي و گشودن انسداد لوله هاي حاوي... فرزند يك خانواده متمكن ولابد مدعي درشمال پايتخت ايران، لباس پست ترين دسته از پست ترين طبقه جامعه بريتانا را به تن كرده بود؛ كارگر. نه كارگر زغال سنگ ، نه كارگر مزرعه ؛ كارگر فاضلاب شهري. چون بسيار گشاد بود وبي نهايت جيب و بست و بند وسگك داشت و او يا بزرگتر هايش _اگر اساسآ مي داشت كسي را كه بزرگتر از خودش بيانديشاد_ هيچگاه از خود نپرسيده بودند كه اين همه به چه كار مي آيد؟ نكند اين لباس با اين همه خرت و پرت آويزان براي كار خاصي ساخته شده باشد؟ ديگر از پل تقاطع همت هم گذشته بوديم. نخستين ايستگاه پياده شدم. حالا مشكل اين بود كه از يكي از كوچه هاي دست راست ، خودم را به گاندي برسانم. چقدر پرايد ديدم آن روز؛ چقدر. اين ماشين ها گويي شهر را ، كشور را كه دنيا را تصرف كرده اند. چقدر به هم ريخته ايم ما. هيچ چيزمان با ديگر چيزمان نمي خواند. همه چيز را با هم اشتباه مي گيريم. به جاي ميني بوس پرايد مي گيريم، به جاي فسنجان همبرگر سيسيلي مي خوريم، به جاي وانت نيسان پرايد مي گيريم ، به جاي داستان كوتاه مقاله مي نويسيم ، به جاي پيكان پرايد مي گيريم، از فرط خوش تيپي به جاي شلوار مدرسه شلوار لجن كشي پا مي كنيم ، به جاي شـخصيت پرايد مي گيريم ، به جاي شـريك زندگي شـريك تخـتخواب مي گيريم ، به جاي " غرور" پرايد مي گيريم ، به جاي انگليسي ياد گرفتن برره اي ياد مي گيريم ، به جاي نان شب پرايد مي گيريم ، به جاي رفتن به مستراح پاي صندوق راي مي رويم ، به جاي درشكه پرايد مي گيريم ، به جاي سينه پهلو آنفلوانزا .......... ..... ........ ........ "مغزم آه مغزم. بايد بنشينم. بايد بنشينم"1 گيج در كشاكش اين گرداب ذهني ، خودم را در برابر" يارعلي پور مقدم" صاحب كافه شوكا مي بينم. همان كلاه كج مسخره را به سر دارد و سيگار به لب و فنجان به دست مرا به داخل مي خواند، با لبخند زوركي كه يعني هنوز به ياد مي آورمت . چاره چيست؟ مي نشينم به صرف تلخي وتلخي وتلخي .
تهران – سوم دي هشتاد وپنج 00:22 1 سلوك – محمود دولت آبادي |
|
+ نوشته شده در
85/10/02ساعت 23:59 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|