![]() |
![]() |
|
| مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون |
|
دسته گل را با دقت روی صندلی کنار راننده گذاشته بودم. با احتیاط می راندم. با کدام جمله باید آغاز می کردم؟ اصلأ بهانه رفتنم چه بود؟ چه می توانست باشد؟ عاشق که می شوی طرح این سوالها ابلهانه می شود. اصلأ مگر قراربود چه حادثه ای رخ دهد که آنقدر مضطرب بودم؟ واصلأ چرا باید صبح جمعه را که می دانسـتم برای تایپ بقیه نامه ها به تنهایی به شـرکت می رود برای گفتـن " دوسـتت دارم" انتخاب می کردم؟ خب البته گفتنش در حضور همکاران کار درسـتی نبود. به هر حال می دانستم به جزخانم پرهـیزگار و فضلعلـی آبدارچی کسی در شـرکت نیسـت و فضای اتاق رایانه برای طرح تقاضای مودبانه من مناسب است . مشکل فقط اولین جمله بود؛ اولین جمله. بگذریم که با صدای زنگ در و گشوده شدن در توسط فضلعلی و اینکه در پاسخ سوا ل "کی بود؟" خانم ،اسم من را می گوید، خانم پرهیزگار چه تعجبی خواهد کرد! فضلعلی هم که خر نیست. مرا با دسته گل خواهد دید.آنوقت اگر پاسخ منفی باشد؛ آه که چه حالی خواهم داشت و چه رویی بعد ا ز آن! اما بایـد این کار را می کردم . کاری که اگر از یک "مرد" سـاخته نبود ، از چه کـس دیگری برمی آمد؟ باید آ ن پیشـنهاد را می دادم. باید بدهی خودم به خودم را می پرداخـتم تا بعدأ بدهـکار خودم نباشـم . نتیجه هر چه که می خواســت باشد . یک مرد تصمیمی گرفته است . تنها عیب آن فرشته نجیب و کم حرف این بود که خودش می دانست چقدر زیباست. مطمئن تر شدم . کمی تندتر راندم . مراقب بودم کمر کتم چروک نشود. مثل یک جنتلمـن اندکی اخم کرده بودم و کاملأ بین خطوط حرکت می کردم .از چـمران گذشـته بودم. مرا قب بودم خروجی نیا یـش به سئول را رد نکنم . ا نگشتانم روی فرمان یخ کرده بود . فرمان را چنان محکم گـرفته بودم که ناخنهایم کـبود شده بود . چون ممکن بود لازم شود در فاصـله یکی دو متری خانم پرهیزگار بنشینم و مدت طولانی آنهم رودررو با او صحبت کنم تحمل کردم . وگرنه آن لحظات به شدت سیگار می طلبید. برای یک لحظه ترسی به دلم ا فتاد؛ نکند نیامده باشد؟ چه اشکال دارد؛ جمعه بعد . نه؛ امکان ندارد.یک هفته دیگر تعلیق و انتظار؟ دیگر امکان ندارد. او آمده. آمده . باید آمده باشد. عشق ، هیجان غریبی به دل آدم می ریزد که نه می توانی توصیفش کنی نه تحمل. کسی چه می داند، شاید اصلأ عشق چیزی جز خود این هیجان نباشد. واین چقدر شبیه است به هیجانهای چهارده سالگی که تازه کشفش کرده بودیم..... ..... ..... ..... دیگر چیزی به نیمه شب نمانده . تلی از ته سیگار روبروی من و من لابلای ستونهای منحنی دود شاهد تصاویر صبح امروز: " اگر فضلعلی می ماند وکلیدهارا به ما نمی سپرد قطعأ اتفاقی نمی افتاد.همه چیزدرکسری از ثانیه رخ داد اما چهل دقیقه طول کشید . چه می شود که آدمی گاه حسهای خودش را با هم اشتباه می گـیرد؟ ( حس "ها" ؟) عشـق و سکس دو مفهـوم متضـادند؟ دو مفهـوم متفاوتند؟ دوروی یک سکّه اند؟ یا تنها دو واژه برای اشاره به یک مفهوم؛ یکی مودبانه ترودیگری صادقاته تر؟ نمی دانم نمی دانم . خانم پرهیزگار را هم فتح کردم . طعم متفاوتی نداشت . باز هم عاشق خواهم شد؟
مهر ۸۴ تهران |
|
+ نوشته شده در
85/08/14ساعت 23:40 توسط پيمان حنيفه |
|
|
زنی از پشت سرصدایم زد. برگشتم. صاحب آرایشگاه بود. تقویمم را جا گذاشته بودم. تشکر کردم . هنوز غروب نشده بود . موریزه های دور گردن اذیتم می کرد . همینطور ادامه دادم . دور و برم خلوت و خلوت ترمی شد. دیروز تعطیل بود. چیزی گیرم نیامد. به یک دکان گلی قحطی زده
رسـیدم . از پیــر مرد سیگار خریدم . ادامـه دادم . خیـــلی رفتم . جایی حوالی ری شاید . به یک قبرستان رسیدم . روی سنگ قبری ایستاده بودم ؛عذرا متوفای هزارودویست وهشتاد و یک. شاید آدم خوبی بوده . گدا حیدر آمد و فاتحه ای برایش خواند . چیزی کف دستش گذاشتم . گفت جمعه ها دوبرابر است. گفتم طرف را اصلأ نمی شناسم. دادم . رفت . برگشتم. در راه دوزن را با یک بچه دیدم. نزدیک من سفت رو گرفتند. دل و دماغش را نداشتم کاری بکنم . اندک چیزهایی که در دل تاریکی پیدا بود شباهتی به راهی که آمده بودم نداشت . مهر 82 بروجرد |
|
+ نوشته شده در
85/08/14ساعت 0:22 توسط پيمان حنيفه |
|
|
زدم جلو تاچیزهایی راکه بهرام وفاطمه گرفته بودند پاک نکنم. می خواستم سفر خودمان را بعد از آنها ضبط کنم . رو هــد رد می کردم . زیر سـایه پل اتوبان زنجان یک لحظه دکمه ها را قاطی کردم. جاده هم کم دست انداز نداشت . دوربین را گذاشته بودند روی میل عقب . یا روی صندلی بچه بود یا روی کیف فاطمه . خوب که صداها درست شنیده نمی شد . چه لاس و نوازشی ! الاغ باید فکرش را می کرد که این نوار را پدر هم خواهد دید. به گردنه کوهین که رسیدند فاطی با ریموت از جلو قطع کرد. نشیمنگاهم درد بدی می کند . خودم را جابجا کردم . باتری هنوز هفتاد درصد داشت؛ معادل شصت دقیقه با ال سی دی . خوش ندارم با چشمی کار کنم. درست روی گردنه کوهین مامان دوپره پرتقال به پدرداد که حتی آنهم در فیلم هست. به پرستار گفتم دیگر نشـیمنگاهم نابود شده. گفت بعدی ها را در سـرُمت می ریزیم. اگر فردا صبح مادرعصاها را بیاورد درمراسم هفت پدر خواهم بود. آرام آرام دارم قبول می کنم. آذر 82 بروجرد |
|
+ نوشته شده در
85/08/14ساعت 0:6 توسط پيمان حنيفه |
|
|
سبز و لزج ، غليظ و كف دار، به درازاي يك انگشت، پهن روي تن پياده رو؛ اثري به نام " خلط يك هم وطن". مي بيند و مي رود. تا سر ميرداماد پياده راهي نيست. بوي گند بخار باقالا با بوي انبوه ادكلن هاي تقلبي زنانه و لوسـيون هاي ارزان قيمت كه معلوم نيسـت ازكدام شيار تن شان به مشام مي رسد؛ پياده رو شمال شرقی ونك را تصرف كرده. به زمين كه نگاه مي كند مي تواند آثار سـبز ديگري را هم بيابد؛ با شــكلهاي گوناگون و اندازه هاي متنـوع. صداي "رسالت رسالت" رانندگان از آن سوي خيابان و از پشت سرش هنـوز شـنيده مي شود. چيزي از آسمان پيدا نيست. آبي نيست. ابري هم به وضوح ديده نمي شـود . آسمان يك رنگ است ؛ چيزي ميان توسي وقهوه اي؛ رنگي كه هنوز نويسندگان بيكار منفي باف بدبين نق زن فارسي دان ، نامي بر آن ننهاده اند. به نظر نمي رسـد چيز مهمي در حال رخ دادن در آسمان باشـد. روي زمين هم نيز . جز اينكه موي سـرها سيخ سيخ شده و اشـاره معني داري به همان آسمان بي معني مي كند و اينكه نوك كفشها به شدت تيز شده و سينه ها در آستانه انفجار اند و بخار باقالا در شـيارهاي مغـزش فـرو مي رود . و باز آثار سـبز؛ متر به متر . و چـقدر همه چيز آرام و بي دردسر مي گذرد. بي گمان مي داند كه اخمهاي عابران از نارضايتي نيست. آنچه هست ، همه يكسـره " رضايت" اسـت و " ادامه " . اخمي اگرهسـت ، برون ريز اين قرار نانوشـته ميان عابران اسـت كه همزمان و هماهنگ ،" يكديگر را قبول ندارند " . هنوز در گردي گوشـه ميدان اسـت . در يك مزون بد تركيب از پوششهاي بهاره- پاييزه . آثار سبز؛ متر به متر و سوراخ هاي بويايي پر از بخـار باقالا. و صخره هاي نوك تيز سـايز هشـتاد ، كه با صلابت رژه مي روند ازهرسو . و هوايي كه نه سرد است نه مطلوب . و فرياد"قبولت ندارم"ي كه از همه كس و همه چيز به گوش مي رسد؛ نيز هنوز " رسالت، رسالت، رسالت... |
|
+ نوشته شده در
85/08/14ساعت 0:3 توسط پيمان حنيفه |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
85/08/05ساعت 2:34 توسط پيمان حنيفه |
|
|
به نام خداوند بخشنده مهربان يكي دو سال پيش چيزي مانند اين را در blogsky به راه انداخته بودم كه پس از چندي كلمه عبور خودم را فرامـوش كردم! چندين و چند رويداد جدي تر هم برايم پيش آمد كه ديگر مجـالي براي پرداخـتن به امور " شكلاتي " نظير گرداندن وبلاگ باقي نگذاشت. اين شد كه پس از رفع نه چندان خوشايند مصائب، ديگر بار و با همان نام پيشـين؛ اما اين بار در blogfa دستي بر صفحه كليد نهادم. اميـد كه اين بار چيزي را فراموش نكنم و بازي ، بيش از چند روز بپايد. نيز ؛ اميد كه بتوانم خودم را راضي كنم. در آغاز بنا دارم همه آنچه را در blogsky نگاشته بودم - كه بيش از شش هفت داسـتان نبود - در چند هفته آينده به اينجا بياورم. سپس به درج ديگر داستانها خواهم پرداخت. ترتيب درج داستانها در وبلاگ هيچ تناسبي با ترتيب نوشته شدن آنها ندارد. نخستين آنها - كه خيلي هم دندان گير نيست و شايد هرگز درج اش نكنم - در سال 75 نوشته شده و در مجموع يك دوره ده ساله را شامل دوران دانشجويي( يزد)، دوران سربازي( بروجرد)، دوران كار( منجيل و رودبار، بندر ماهشهر و تهران) و داسـتانهايي كه در بعضي از سـفرها- مشخصآ بد خاطره ترين هايشان - نوشته ام ( شمال ، قزوين، اصفهان ، ايروان، خرم آباد، شيراز و ...) در بر دارند.
پيمان حنيفه |
|
+ نوشته شده در
85/08/05ساعت 2:18 توسط پيمان حنيفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچکدام از داستانها کمترین بدهی ای به واقعیت ندارند. موضع من در مقالاتم بازتابیده است نه در داستانهایم.
|
| پیوندها |
|
مقالات پیمان حنیفه وبلاگ نو در پرشین بلاگ |
|
RSS
|