تبليغاتX
مجموعه داستان كوتاه
مجموعه داستانهاي كوتاه پیمان حنیفه ؛ نوشته شده از 1375 تاكنون
 گورباچف خائن

همین چند روز پیش حموم بودم. چند روز خیالم راحته حالا. عفت از آشپزخونه دراومد کجا رفت؟ رفت حیاط. منیرم  با آبکش بزرگه دنبالش رفت. آب برنج داره می‌چیکه رو زمین؛ خاک بر سرت دختر! نگام نکرد رفت.

_گوساله قاب عکسو انداختی.

جواب نمی‌ده منیر. با کونش زد قاب عکسمو کج کرد. نزدیک بود بیاُفته. دوساله بود و بغل عفت. نه بیشتر داشت چون منصور بغل عفت بود. چه سبیلی داشتم من. صدای توله‌های منصور از حیاط بلند شد. کُره‌خر همه چیزش برای من دردسره.

_ قرصتو خوردی؟

_ به تو چه؟ خوردم. برگرد حیاط بچه‌ها رو خفه‌شون کن. سرسام گرفتم. به اون کُلُفتم بگو تو حیاط یه چیزی بندازه رو سرش.

_ یکی هم بعد از ناهار داریا.

_ می‌خورم. دستتو بردار. زشته الان مهدی می‌آد.

_ مهدی خدمته، خدمت، رفته سربازی.

_ چرا داد می‌زنی لَوَند!؟

_ لَوَند اون مادر گور به گورته.

_ اگه بلند می‌شدم . . .

_ دیگه تموم شد آقا خان. جوش نزن برات بده. منصور که از سفر برگرده می‌بردت یه دکتر خوب.

_چی؟

_ یه دکتر خوب.

_داد نزن لَوَند. منیر گَهه، خرابه. دختر خوب دختر خوب! کجاش خوبه؟ بره بمیره.

_ چی شد باز مامان؟ داد نزن بابایی زشته!

_ منیره آقا خان! می‌گه صدات تا حیاط رفته. داد نزن. بچه‌ها می‌ترسن.

_ عفتم؛ این عکسو بذار عقب‌تر منیر نندازه. منیر با من بده. هی می‌آد می‌ره از قصد می‌زه به این عکس. نیست که می‌دونه من دوست دارم این عکسو هی می‌خواد بندازدش. منیر دشمن منه. کی من حموم بودم عفت؟

_ حالا وقتش می‌برمت حموم. جاتو عوض کنم؟

_ برو لَوَند؛ برو! دِ برو . . .

_ باز سگ شده.

_ چرا باز داد می‌زنه مامان؟ زشته همه شنیدن.

_چیکارش کنم؟ نترس در و همسایه‌م می‌دونن حالشو. برگرد حیاط بچه‌ها نزنن برنجو بریزن.

_ آوردم آشپزخونه. آخه این چه وضعشه؟ الان دیگه تو دِهَم این کارو نمی‌کنن.

_ عادته دیگه. هم آقا دوست داره هم خودم. دیگه جور دیگه نمی‌تونیم مادر.

ترک داره شیشه‌ش. شیشه‌ش ترک داره. نه کثیفه. یقین این منیر لَوَند انداخته زمین شکونده به منم نگفته لَوَند. منصور چتر من دستشه. چقدر با اون چتر می‌زد سر بچه‌ها تخم سگ. ببین دندونای عفت مثال خرگوش شده اون جور چادرو چسبیده. بچه رو بچسب لَوَند. یا چادرو بگیر یا بچه رو. کیه بغلش؟ منیره یقین. منصور کنار من وایساده تخم سگ. کجاس اینجا؟ دِهِه آ دِهِه. دِه عکس کجا بود آخه؟ مشهده یقین. صحن شاه. آ مشهده. ببین منیر نبات دستشه. نباته؟

"رفتی سفر تو بی‌خبر از خونه‌ی ما خاموش و سخته بی‌تو این . . ."

_ سرده . . .

_ خفه شو لَوَند.  

"رفتی سفر تو بی‌خبر از ماتم دل جای تو غم شد همدم و . . ."

_ دستت نسوزه مادر. دستگیره زیر پاته. همه‌شم سوسن می‌خونه!

_ دکتره به منصور چی گفته بود؟

_ چی بگم مادر. سنشم زیاده خب. جوون که نیست که. گریه می‌کنی؟

_ گفت تموم می‌کنه؟

_ هِــع . . . نمک نریز اونقدر مادر. خوب نیس برات. آقا هم براش خیلی بده.

_ پروانه پایینه؟

_ آره مادر. نمی‌دونم کجاس. یه کم دورش بچرخ غریبی نکنه. دلش می‌گیره خب. منم که مادر شوهرم خب. آره پایین بود الان.

_ کو تا منصور آزاد شه. خاک تو اون سرش. آبرو نذاشته واسه‌مون. پروانه دیشب می‌گفت چقدر از این زهرماریاشو ریخته تو مستراح؛ سیاه عینه‌هو قیر.

_ برای آقا خوبه.

_ وای مامان! به آقا تریاک می‌دی؟

_ دردش کم می‌شه مادر. نمی‌دونستی؟

_ وای! چه کثافتیه زندگی ما! نون بندازم زیرش یا همین‌جوری؟

_ پروانه رو خیلی هواشو داشته باش. از من شکاره. تو باز باهاش هم‌زبونی. سه ماه خونه‌ی پدرشوهر بالاخره شرمش می‌شه. بعدشم بی‌مَرده یه وقت از را در نره.

_وا! یعنی چی مامان؟ پروانه؟ اصلا و ابدا...

_ ای مادر...بیا تو برو کاهو خورد کن اونو بده من.

_ اون پسره دوست صمیمی منصوره هی می‌آد به‌ش سر می‌زنه. خودم با منصورهزار بار دیده‌مش.

_پس چرا احوال باباتو نمی‌پرسه راس راشو می‌گیره می‌ره پایین؟ بچه‌هارم آنی می‌ریزن تو حیاط. اصلآ منصور همه چیزش از اول خراب بود. آقا خیلی به‌ش بال و پر داد. پسر بزرگ بود دیگه. اونم خوب گذاش تو کاسه‌ش. بعدشم با اون زن گرفتنش. خیلی دلم پره؛ خیلی.

_ پروانه ولی گمون نکنما! روش نمی‌شه بیاد بالا. وگرنه این‌جوری نیست به خدا. نمی‌دونم والله. البته به‌شم می‌خوره‌ها. پری‌شون که اوووووه دیگه عالم و آدم می‌دونن. شایدم؛ چی بگم. دختره کثافت لجن!

_ سر برگاشو ببر. سیاه شده. ساقه‌شو بده مهیارت بخوره. دوست داره.

_نمی‌خواد. خورد می‌کنم می‌ریزم توش. بچه‌های منصورم دوست دارن. دعواشون می‌شه. آب‌غوره‌ت کو؟ امسال غوره نخریدی.

 

بچه‌ها تلوزیونو خراب کرده‌ن. سالم بود اولش. هی این‌ور هی اون‌ور. یه جا بذار نشون بده خب. گرمم شد. نه گمونم خیس کرده‌م.

_عفت! عفت!

 دیوثا همه‌شون یه کَپه ریش دارن. نفتو مجانی می‌کنم؛ بیلاخ! مَرد گلسرخی بود که رفت. تموم شد دیگه، تموم شد.

_ چند سالته موشموشک؟

_ چند بار می‌پرسییییییییییییییییی؟ مامان! من چند سالمه؟

_ بگو چهار سالمه. باباجونو بوس کن. دس به صندلیش نزنیا!

_ داد نزن لَوَند. با کی هستی داد می‌زنی؟ منو بوس کرد. بوس بده. بهرام منو بوس کرد.

_ اسمم مهیااااااااااره.

_ بابات کو؟

_ مامان! بابا کو؟

_ بیا تو آشپزخونه مامان من اینجام. بیا باباجونو اذیت نکن. بیا مامان.

مهدی سَفَره، منصور سَفَره، همه سَفَرن. منصور خیلی اذیت کرد. چقدر قرص! سفید، قرمز. باز صداشو زیاد کرد توله سگ. خوشگله. هیچ به منیر نکشیده. منیر بچه‌م کون داره این هوا ولی پستون نداره خاک بر سر. عفتو . . . عفتو یادم نیست. باز موشک زدن ویتنام. گور به گور بشه امریکا. مک کارتی نامرد بود؛ نامرد. بوی غذاس. غذا نعمته، عشقه. این توله سگ چرا نمی‌ره کنار از جلو تلوزیون. گلسرخی مرد بود؛ مرد. اونا قاتل بودن. اینام قاتلن. اون کچل اگه ول نمی‌کرد بره سفر، مسکو الان سرجاش بود. خیلی خیانت کرد. منصورم الان سفره. مرغ آسمونو می‌گرفتم می‌دادم دسش. تو باسکول چه برو بیایی داشت از همون بچگی. سپرده بودم مثل شازده‌ها دورش بچرخن. باسکول خیلی داشت برام گوش شیطون کر. همین خونه‌ی تهران، خونه‌ی مامازند، سه تا چاه ده. چارِ دل. ده لو خشت چی می‌کرد وسط دست. برو و بیایی داشتم. نذاشتم منصور ندید بدید باربیاد. گفتم بشین با خودم بخور که اگه جایی دیدی حوس نکنی. مَرد بود. جوان رعنای جوان آراسته پیراسته. خیس کرده‌م. این لَوَندم نمی‌آد که. کتاب می‌خوندم که هیچ‌کس نمی‌خوند. مرد بودم؛ مرد. شازده احتجابو خریدم. وقت نبود بخونم خب. باسکول رسیدگی داره. بچه‌بازی نیست که! به جاش فیلمشو صدهزار بار دیدم. سوار اسب سفید. واااااااای بدن چیه، بگو بلور بارفتن! عفت چیه!؟ عفت گهه؛ گه. کار بلد نیست زیر آدم. شازده مرد بود؛ مرد. ببین جنده خانوم با چادرچاقچور نشسته جلوی آخونده. صدا به صدا نمی‌رسه. کم نمی‌کنه صداشو این تخم سگ. هیچ به منیر نکشیده. هی این برنامه، اون برنامه، این برنامه، اون برنامه. سوخت رفت پی‌کارش. اینو از دست بچه بگیرید لَوَندا. چی؟ سقوط یک امراپوری، امراتوری. ای تو روحتون. مردم تفریح می‌خوان. خلق زحمتکش تنها دسترنجش را می‌خواهد نه بیشتر. آخه اینا چیه نشون می‌دی تف تو اون ریشت. دهن تلخ. غذا . . .
_ ناهارت کو خانومم؟

_ دیگه آماده‌س.

_ آقا رفت؟ گه به قبر بابات. آقا هست. تو زنی کردی؟ نکردی! شازده رو دیده بودی؟ دست چپش تو سر من.

_ وای! چی می‌گه مامان؟ آبرومون رفت به قرآن!

_ چی‌کارش کنم؟

_ به خدا تو پیرخونه همه مثل آقان همه حرف همو می‌فهمن بد نمی‌گذره به‌شون.

_ یه بارم گفتی گفتم زبونتو گاز بگیر. دیگه اصلآ هیچی. دیگه نگو. تمومش کن دیگه. یعنی تو بگو یک لحظه من بذارم نداشته‌م.

_ منصورم همینو می‌گه.

_ منصور گه خورد با اون زنِ . . . وا نکن دهن منو! باباته! چطو دلت می‌آد؟ می‌گن دختر سوگولی پدره. تو چرا دلت سنگ شده؟

_ وااااا! می‌بُری می‌دوزیا! کجا دلم سنگ شده؟ موند رو دلم حرفت.

باز سفره رو کج انداخته توله سگ. سفره‌ی من پهن بود. جمعیتی از دستم نون خورده‌ن. الان باسکول‌دار تو کل جاده ورامین نیست که پادویی منو نکرده باشه. گُربه‌ی کورَن. کجان الان؟ الان من پادرد دارم نشسته‌م تو ارابه. کجان پس؟ کو؟ اوووووه. دستگاهی داشتم بیا و ببین! ریخت. آبو زد ریخت. مادرت چی یادت داده؟ هیچی؟ عفت چه چادرو سفت چسبیده لکنته! اصلآ معلوم نیست قیافه‌ش. یقین بر و رو داشته. طیب باسکول ما رو از خود می‌دونست. مرد بود؛ مرد. من طیبو دیده‌م؟ تعریفشو ولی زیاد شنیده‌م. نه طیب یه بار اومد زد پُشتم گفت دادای باسکول‌دارایی! مرد بود؛ مرد. یقین خونه‌ش همین کوچه‌س. عفت اگه زن بود یه فسنجونی بارمی‌ذاشت دعوتش می‌کردم. تختی مَرده‌؛ مرد.  

 

_ دنبال چی می‌گردی مامان؟ دستگیره اینجاس.

_ دیسو نگردار برش گردونم.

_ وا! چرا این جوری شد؟ تفلون بخر مادر من.

_  جاهازمه. خراب شده دیگه.

_ از اولشم یادمه هردفه نون نمی‌نداختیم می‌چسبید هی تو می‌گفتی نمی‌چسبه.

_ اولا نمی‌چسبید.

_ می‌شه آخه مگه؟

_ این آمریکایی اصله. اوووه اینو عفیفه از بازار سپه خریده بود برام.

_ خدا بیامرزه خاله رو. چقدر منو دوست داشت!

_ اون وقتا تفلون مفلون نبود که. تا چند سال برنجو برمی‌گردوندی مثل ماه می‌افتاد تو دوری. ببر آقا الان هوار می‌زنه.

 

کت شلوارو حظ کن! نورالدین از خود نظرآباد پارچه‌شو برام آورد. همون یه باسکول بود اونجا. اصل مقدم. کیانوری مرد بود؛ مرد. خیس کردم، خشک شد این لَوَند نفهمید. برنجو نیگا! عینه‌هو تاپاله وسط سفره. پادرد بد دردیه. عفت می‌گفت کراوات نزن تو حرم؛ معصیت داره. ای تف به اون عقل ناقصت به حضرت عباس. منصور چرا نیست؟ همه عقب و جلو رو اندختن بیرون اون وقت من یخم! چی می‌گه عفت مثل این خُلا؟ انگار می‌تونم بشینم سر سفره! خره؛ خر. بریز یه چیزی بده دستم دیگه. یخم؛ یخ.

"رفتی سفر تو بی‌خبر از خونه‌ی ما خاموش و سخته بی‌تو این . . ."

_ مامان برام زیاد زیاد زیاد بریز زود بزرگ شم برم مدرسه.

 

یزد- چهارم دی‌ماه نود- 1:35

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پيمان حنيفه در 90/10/04  |
 نويسنده

                           نويسنده

      نویسنده که نباشی نوشتن برایت می­شود سخت­ترین کار جهان. گفتم تو که اهل همیشه نوشتن نیستی سردرد داشتی دو سه تا وبگاه راه انداختی و چشم جماعتی را به قلمت گره زدی؟ پاسخش گرچه چرند بود اما ناآشنا نبود؛ اینکه: گاهی هستم! نیز افزود: "هیچ­گاه برای منظور خاصی نمی­نویسم. به نگارش جفتک­های ذهنم می­آغازم و کمی از این قرتی­بازی­های مد روز لابه­لایش می­چپانم که نگویند کتاب نخوانده؛ می­شود داستان کوتاه. حس و حال یاری کند یا زمان به قدر علافی بیش از این داشته باشم، چند نفر آدم و چند تا عشق و حسادت و زایمان و جدایی هم چاشنی­اش می­کنم می­شود داستان بلند. تازگی­ها آموخته ام هرچقدر ته کار بازتر باشد و بی در و پیکرتر و حرام­زاده­تر بنویسم و هرچقدر کارم با خودم بی­نسبت­تر باشد، اهل فن و اولیس خوانده­ها چه­چه رساتری برایش سر­می­دهند و صفت­های غریب­تری بیخ ریش کار می­بندند که جز نمایش مراتب حرام­زادگی خودشان، نمایشگر مراتب کامیابی من در لاپوشانی این­که جز ذبیح ا... منصوری و فهیمه رحیمی نخوانده­ام نیز هست. چرا بد نگاه می­کنی؟ خودت بارها گفته­ای این چراگاهی است که هر مادیانی به آن می­آید و در آن می­چرد. صرفه­ی این­که مرا نیز مادیانی بخوانی بیش از گمنامی آدمیانه است. دشواری کار تنها همین است که خودت گفتی؛ اهل نوشتن نیستم."

        به رسم همیشه سیگاری با ته سیگارش گیراند و به رسم همیشه گفت که شرمنده است که راه به راه از سیگارهای من می­کشد. گویی خوب می­دانست که خوش ندارم بی­مقدمه بحث طلبم را پیش بکشم. این بود که هرگاه حس می­کرد سخن دارد به سویی می­رود که جمله­ی بعدی من می­تواند گفتن طلبم باشد و این­که خودم چقدربه پول نیازمندم، سخن دیگری پیش می­کشید و فرصت از دستم می­رفت. نیز خوب می­دانست که خوش ندارم به خانه­ی بیوه زنانی که گاه و بی­گاه چند هفته میهمانشان می­شد پا بگذارم جز آنکه نیازی، ضرورتی چیزی ناگزیرم کند. این بود که روده­درازی می­کرد تا به نیمه­های شب برسیم و مجبور شوم باز دست خالی برگردم. این یکی بیش از چهل نداشت و اندک بر و رویی هم داشت. نپرسیدم این یکی را چگونه یافته و کدام پیوند یا بدهی، آقا را میهمان افتخاری کرده. نمی­توانست پیوندی نیرومندتر از تامین تریاک باشد و همبستر ثابت. آن شب اما اگر مجال می­داد به جز پولم حرف دیگری هم برای گفتن داشتم. به رسم دوستی باید می­گفتم مدتی است که همسرش رفتار عجیب و غریب می­کند و حرف­های تکراری می­زند؛ گویی که تنها بخواهد چیزی گفته باشد و بس. بر خلاف روزهای نخستین قهرشان که بیشتر از حال و روز او می­پرسید، این روزها دیگر چندان سراغی از او نمی­گرفت و بیشتر سخن از تنهایی و معایب آن می­گفت و چادر را درست و درمان روی سرش می­کشید و خداحافظی می­کرد و راه واحد خودشان را می­گرفت و پله­ها را به آرامی می­پیمود. اما نگذاشت تا چیزی بگویم. زرنگ است این لاکردار. گفت نشریه قول چاپ مجموعه داستان کوتاهش را به صورت ماهیانه و داستان به داستان به او داده اما از پول خبری نیست و او هم که به ش برخورده بوده مخالفت کرده و گوشی را کوبیده. گفت که به اهل فرهنگ بها نمی­دهند و به همین خاطر است که بزرگترین­ها همه رفته­اند فرنگ. نیز این ­که خودش هم بنای رفتن دارد و جز پول و کار و پشتیبان مالی در آن سوی آب مشکل دیگری ندارد. حالم از آن همه نبات که در چای می­ریخت به هم می­خورد هر بار که یک لیوان دیگر را پر می­کرد و دیگر به این جمله­اش خو کرده بودم که "سردی­ام کرده". کم و بیش هر بار كه پس از قهرشان دیده بودمش  همین را می­گفت.    

|+| نوشته شده توسط پيمان حنيفه در 89/01/04  |
 داستان اين روزها

                  بخش سوم

                  تنوشخ        

 

          ساختمان اداره را كه گرفتيم، سرپرستان همه­ي بخشها را به دستور فرمانده

 تيرباران كرديم تا كارمندان حساب كار دستشان بيايد. نخستين تير خلاصي كه زدم تنها

نيم ساعت پس از  گرفتن ساختمان بود. من فرمانده را پدرانه دوست دارم. طرف يك

كارمند عالي رتبه بود كه فرمانده مي­گفت كلي اختلاص كرده. قلبش را نشانه رفتم

چون فرمانده داشت نگاهم مي­كرد. اما صداي يك شليك ديگر حواسش را پرت كرد و

توانستم به ديوار شليك كنم. بله مطمئنم كه او را من نزدم. اما به هر حال آن نخستين

باري بود كه در خط آتش بودم. فرمانده بسيار دوست­داشتني است. باورم نمي­شد بدن

انسان آنقدر خون داشته باشد. من فرمانده را مانند يك پدر دوست دارم. بار دوم همان

روز بعد از ظهر بود كه دو نفر را به ديوار چسباندند و مطمئنم كه دست كم نفر سمت

چپي را من زدم. چون درست با شليك من تا شد؛ تا شد دقيقآ تا شد و هرگز هم بلند

نشد. خونش زيرش را پر كرده بود؛ پر؛ و هيچ معلوم نبود گلوله به كجايش خورده بود.

          نمي­دانم چند سال از آن روز بزرگ مي­گذرد اما گاهي به خودم مي­گويم كه

راستي راستي آدم كشته­­ام اما زود ياد آن حرف زيباي فرمانده مي­افتم كه گفت: "يك

انسان قدرتمند حتا خودش را هم فرماندهي مي­كند. خودش تشخيص مي­دهد كه كدام

حس دروني­اش را جدي بگيرد و كدام را نه. اگر بخواهد باورتان شود كه بي­دليل آدم

كشته­ايد كه ديگر خواب راحت نخواهيد داشت. بايد بپذيريد كه كارتان بسيار درست

بوده." و خوب يادم هست كه يكي از همرزمان كوته فكر و ضعيفم با چشمان اشك­آلود

پرسيد: "چگونه فرمانده؟ كار ساده­اي نيست. حس مي­كنم دارم به خودم دروغ مي­

گويم." و پاسخ چون هميشه زيباي فرمانده كه گفت: "اي پسرك احمق؛ راه پذيرفتن

درستي كاري كه در گذشته كرده­اي تنها و تنها انجام دوباره­ي آن است. آن وقت است

كه چنان شبيه آن كار مي­شوي كه مي­تواني فرمان آن را خودت صادر كني." من

فرمانده را مانند يك پدر كه همه چيز را مي­داند دوست دارم. او به ما ياد داد چگونه از

دست انديشه­هاي مخرب دروني؛ از دست آن پشيماني شيطاني و آن حس گناه شبانه

رهايي يابيم. نه، من فريب وسوسه­هاي شيطان را نمي­خورم؛ كاري كه كرده­ام درست

بوده. من فرمانده را به شدت دوست دارم.      

|+| نوشته شده توسط پيمان حنيفه در 88/09/14  |
 داستان اين روزها

 بخش دوم

تدارا  

هر كدام داريم به گونه­اي خود را براي مراسم پرسش و پاسخ با استاد آماده مي­كنيم. استاد همچون هميشه نيم­ساعت تا چهل دقيقه سخنراني خواهد كرد و سپس نوبت پرسش و پاسخ خواهـد بود. من و بيشتر بچـه­ها همـواره تـلاش داريـم تا پرسش­هايي را از اسـتاد بپـرسـيم كـه مي­دانيـم در پاسـخ گـفتن به آنها زبـدگي دارد و خودش خوش دارد آن دسـت پاسـخ­­ها را بگويد. هميشه هم پيش­بيني­مان درست از آب در مي­آيد و پاسخ هماني مي­شود كه استاد مي­خواهد يا ما مي­خواهيم. بازي قشنگي است. ديگر قواعدش را به خوبي آموخته­ايم و خودمـان هم در آن ماهر شـده­­ايم. چقدر لـذت­بخش است آن لحظـه­اي كه مجـري برنـامه يك پرسـش خـوب را براي  استاد مي­خواند. چهره­ي استاد در آن لحظـه چقـدر ديـدني اسـت. چقدر استاد زيبا مي­شود آن لحظه­اي كه به سان هميشه مي­گويد: "خوب، من شايسته­ي اين­همه تمجيد و توصيف نيستم؛ شما به من لطف داريد".

   گرچه هميشه هم بوده­اند شمار اندكي از بچه­ها كه براي نشـان دادن خودشان در ميان جمع و براي جلـب توجـه دوربيـن­ها، پرسش­هـاي بدون هماهنـگي از اسـتاد پرسيده­اند. در آن هنگام، چقـدر دوست داشته­ام كه گلويشان را بفشـارم و خفه­شان كنم كه اين جور اسـتاد را به زحمت مي­انـدازند. عقـده­اي­ها فكــر مي­كـنند ضعـف شخصيتشـان را با ايـن قـهـرمان­بـازي­ها مي­تـوانند بپوشانند. اصلآ خود اين جلوه­گري­ها نشانه­ي مهمي براي پي بردن به ضعف شخصيتشان است. چقدر كسي بايد ناسپاس و گستاخ باشد كه از استاد بپرسد، چه مي­دانم؛ "اگر من به استادي قبولت نداشـته باشم چه بايد بكـنم؟"! واي كه از تصـور آن و تكـرارش در ذهـنم هم شرمسـار و عصبي مي­شوم. اما آفـرين به بچـه­ها كه اين نوچـه­هاي استاد پيشين را درجمع، هو مي­كنند و هنگام پرسيدن­شان هم آنقدر سر و صدا مي­كنند كه صداي آن­ها به درستي به استاد نمي­رسد و اسـتاد همـواره با خنـده­اي كه فقـط بچـه­هـاي خودمـاني مي­داننـد معنـايش چيست مي­گويـد: "فرزندم؛ من صداتونو نمي­شنوم؛ قدري بلندتر".

      واي! يك بار يكي از همين كوتوله­هاي بي­شخصـيت به استـاد گفت: "توان علمي شما اندك است و نبايد بدون مطالعه سر كلاس بياييد"! اشـكم داشت در­مي­آمـد از اندوه، از شرم از خشـم. بي­شعور چشمانش كـور شده بود. اين را نمي­ديد كـه سقف كلاس ديگـر چكه نمي­كـرد و شمار توالت­ها و صندلي­هاي غذاخوري چقدر بيشتر شده بود. حتا هنگامي كه همين­ها را هم به يادش آورديم بي­شرم ناسپاس گفت: "اين­ها ربطي به استاد ندارد"! چشمانش نه، كه قلبش كور شده بود. اين­ها همه به هـرحال پس از آمـدن استاد رخ داده بودند. قلبـش كـور شده بود؛ ناشنوا شده بود.

    همه­ي اين يادهاي تلخ باعث مي­شود براي مراسم تدارا هر بار بيشتر از گذشته آماده شويم. پرسش­ها و پاسخ­هاي اين مراسم و اين كه نوچه­ها و آن اكثريت بي­صدا و نيمه­زنده، صداي بلند ما را بشنوند خودش بهترين تسكين است. اما به پاي لذت ديدن چهره­ي استاد آنجا كه در برابر يك پرسش باب طبعش قرار مي­گيرد نمي­رسد. خيلي خوش مي­گذرد. ما استاد را داريم.         

 

|+| نوشته شده توسط پيمان حنيفه در 88/06/25  |
 داستان اين روزها
بخش يكم:

اتدوك

    غذای آن شب همانی شد که مادر می خواست: رفتن به رستوران و خوردن چیزی؛ هر چیزی که شد، فقط بیرون. به رسم مضحک همیشه دور میز آشپزخانه گرد می آمدیم و غذایی را که برای آن شب می خواستیم می گفتیم و هر غذایی که بیش از یک خواهان داشت، می شد غذای آن شب. همیشه هم یک گیری در کار بود. یا همان غذایی که در برنامه های عصر آن روز از تلویزیون دیده بودیم برگزیده می شد یا بعضی روزها که کم و بیش همه می دانستیم غذای خاصی برگزیده خواهد شد، به ناگهان پدر همان قرمه سبزی پرلوبیای دلخواهش را می گفت و ناگهان مادر هم پس از او تکرارش می کرد و قرمه سبزی پرلوبیای همیشه مزخرف با دو خواهان برگزیده می شد.

     دیگر کم و بیش من و خواهر و برادرهایم، پی به این داستان برده بودیم و تلاش می کردیم به جای زور زدن برای گفتن همزمان نام یک غذا – که همیشه هم ماکارونی بود- از آنچه بابا می خواست – و همیشه هم همان می شد- لذت ببریم یا دست¬کم به مزه¬ی چندش آورش فکر نکنیم. امیدی به خوردن غذای دلخواه اگر بود، برای روزهای ماموریت بابا بود و همیشه هم در آن روزها که ماکارونی دلچسبی می خوردیم پس از غذا همگی با هم به این فکر می افتادیم که روز مرگ بابا چه روز زیبایی خواهد بود؛ روز مرگ قرمه سبزی پرلوبیا و روز آمدن مزه ی ماکارونی به زندگی ما.

     بابا اما گویی، بنای مردن نداشت. گاهی حتا در آرزوی روزهایی بودیم که این بازی مسخره ی دور میز ایستادن و نام بردن یک غذا را – که خواهر کوچک و زیرکم اتدوک نامش نهاده بود و هرگز هم ندانستم چرا- هیچگاه سر نمی گرفت تا همان عربده ی ترسناک پدر هنگامی که عصر از خانه بیرون می رفت تا برای خودشیرینی، قدری دیگر از پولش را خرج عیاشی دوستان بیکارش کند، حکم غذای آن شب را برای همه روشن کند و دیگر نه چکی، نه چانه ای. راستی پدر آن روزها دوست داشتنی تر بود. پدر آن روزها حرف خودش را می زد؛ رک و روراست. این روزها اما پدر منت مشورت سرمان می گذارد و مادر را دربست خریده. دیگر نه پدر داریم نه مادر و تلخ تر اینکه بیشتر از همیشه هم قرمه سبزی پرلوبیا می خوریم.

|+| نوشته شده توسط پيمان حنيفه در 88/05/08  |
 
 
بالا